#یادم_تو_را_فراموش_پارت_246
-وای دکتر خوب شد اومدید ، به هیچ وجه آروم نمیشه کمی هم داغ هست فکر کنم تب کرده...
همش گریه میکنه شیر هم نمیخوره...
میترسم بازم حالش بد بشه...
در همان لحظه نگاه پریسان به سمت مسیح کشیده شد ، که پشت سر دکتر ایستاده بود و با چشمهایی همانند ببری وحشی و درنده او را برانداز میکرد...
دلش ریخت از نگاه مسیح...
سوخت از آتش نگاهش...
قدمی به سمت عقب برداشت و با نگرانی به دکتر خیره شد...
-چی شده؟؟
-تا چند لحظه ی دیگه پرستار میاد و امیر حسین رو میبره...
پریسان قدمی دیگر به سمت عقب برداشت...
صدایش بی اختیار میلرزید...
همانند چانه اش...
حس بدی داشت...
حس رفتن و جدایی از جگر گوشه اش...
ترس و نگرانی همراه با هزار جور فکر و خیال ، به یک باره در جانش ریخت و هر ثانیه که میگذشت از درون متلاشی اش میکرد...
-واسه چی؟؟
کجا میخواین ببرین بچم رو؟؟
من نمیزارم ببریدش...
دکتر نامجو کاملا وارد اتاق شد و به مسیح نیز اشاره کرد داخل شود و در را ببند...
مسیحی که سکوت کرده بود و هیچ نمیگفت...
فقط نگاه میکرد...
دکتر نامجو قدمی به سمت پریسان برداشت و به چشمان مضطربش نگاه کرد...
هرچقدر که در گفتن واقعیت و وضعیت امیر با مسیح مدارا کرده بود ، ولی حالا با بی انصافی تمام دلش میخواست به بدترین شکل ممکن او را از وضعیت پسر حرامش آگاه سازد...
پسر تولد شده از خیانتش...
حالا نه نگاهش و نه کلامش ، هیچ کدام مهربان و دلسوزانه نبود...
-باید تو بخش مراقبت های ویژه بستری بشه...
شما هم دیگه نمیتونی کنارش باشی و یه جورایی ممنون الملاقات هست...
باید هرچه سریع تر آماده اش بشه واسه عمل پیوند...
پریسان لبش را با دندان گاز گرفت و پسرش را بیشتر به خود فشرد...
در حالی که اشک در چشمان سبزش جمع شده و آماده ی بارش بود...
آماده ی فرو ریختن...
-عمل؟؟
romangram.com | @romangram_com