#یادم_تو_را_فراموش_پارت_245
-خیلی خب اگر تو بخوای باهم میریم ، ولی تو باید بهم قول بدی مسیح که آرامش خودت رو فقط برای چند لحظه حفظ کنی...
باید رفتارت رو کنترل کنی و کمی تظاهر داشته باشی...
مثل همیشه...
من نمیخوام اوضاع الان خراب بشه...
ما نباید بزاریم تنها برگ برنده ، واسه زنده موندن اون بچه از دست بره...
میدونم تو در حال حاضر فقط به خیانتی که شده فکر میکنی ، ولی من به سلامتی اون بچه و درمانش...
ما باید پدرش رو پیدا کنیم...
واسه امیر حسین هم که شده ، سعی کم کمی خود دار باشی...
میدونم که خیلی واست سخته...
ولی باور کن عصبانیت هیچ وقت نمیزاره راه رو درست بری...
کاری نکن که در آینده پشیمون بشی و حسرتش رو بخوری...
من میدونم که چقدر اون بچه رو دوست داری و دلت میخواد همه جوره کمکش کنی...
مسیح قدمی به سمت در برداشت ، در حالی که زیر لب با خود زمزمه میکرد...
-من نمیزارم و نمیخوام اون بچه تنها شانس زندگی بودنش رو از دست بده...
ولی دیگه هم نمیتونم مثل قبل باشم...
مثل همیشه...
من دیگه هیچ وقت آروم نمیشم...
در حقیقت خودش هم میخواست آرام باشد ، ولی نمیشد و دست خودش نبود...
در آن لحظه سعی کرد نه قدم هایش و نه صدایش هیچ کدام ، حتی برای لحظه ایی نلرزد...
قلبش از هم نپاشد و نسوزد...
دل و روده اش در هم نپیچد و نفسش بند نیاید...
دکتر نامجو هم در اتاقش را بست و با او هم قدم شد...
-من میدونم که تومیتونی مسیح...
مطمئنم...
خواهش میکنم خرابش نکن...
مسیح آرام پلک زد...
پلک هایی که هرچه بیشتر میگذشت ، سنگین تر میشد ولی هنوز خشک بود...
گویی چشمانش به یک باره کویر شده بود...
خشک و سوزان...
حالا صدای قدم های دو مرد در راهرو منتهی به اتاق ها پیچیده بود...
قدم های پر تظاهر به آرامش...
دکتر نامجو برای بار آخر نگاه نگران و پر تردیدی به مسیح انداخت و وارد اتاق امیر حسین شد...
پریسان در حالی که امیر حسین را که به شدت بی قراری میکرد ، در بغل گرفته بود وسط اتاق راه میرفت بلکه کمی آرام شود...
با حس باز شدن در ، به طرف عقب چرخید و با دیدن دکتر نامجو به سمتش قدم برداشت...
romangram.com | @romangram_com