#یادم_تو_را_فراموش_پارت_244
-واسه من شعار ندید دکتر...
شما هیچ چیزی رو نمیدونید...
نمیفهمید...
اصلا نمیتونید یک درصد ، فقط یک درصدم درک کنید که من الان چه حالی دارم...
هیچ کس جای من نیست...
هیچ کس نمیفهمه...
من...
ولی به یک باره سکوت کرد گویی که پشیمان شده باشد از گفتن...
از گفتن حال و روزش...
از حرف زدن و بیرون ریختن حرف های مانده در دلش...
دستش را روی گلویش گذاشت و فشرد...
او مرد بود...
غیرت و غرور داشت...
نمیخواست...
به هیچ وجه دلش نمیخواست ، جلوی مردی همانند خود بشکند...
مردی غریبه...
مردی که تمام خبر های بد زندگی اش را از او شنیده بود...
لبش را با دندان فشرد...
دیگر دلش نمیخواست حرفی بزند...
میترسید صبررش لبریز شود و از هم بپاشد...
میترسید زخم چرکین اش سرباز کند...
اینجا جایش نبود...
هنوز هم خود دار بود و با تمام وجود صبوری میکرد...
هنوز هم خود را به شدت کنترل میکرد تا از بغض و خشم منفجر نشود...
دکتر نامجو با مهربانی دستش را در میان دستانش گرفت و مردانه فشرد...
-خیلی خب باشه...
تو درست میگی و من نمیتونم حالت رو بفهمم ...
اما واقعا ازت خواهش میکنم ، الان آروم باش و اگر نمیتونی آروم باشی از اینجا بری...
برو هرجایی که دلت میخواد ولی اینجا نباش...
مسیح صدایش را پایین آورد...
-بهش گفتم زود برمیگردم...
دکتر لبخند آرامی به رویش زد و شانه اش را فشرد...
romangram.com | @romangram_com