#یادم_تو_را_فراموش_پارت_243
باید یک تصمیم درست بگیری...
تصمیمی که به نظر من الان وقتش نیست...
با این اوصاف مطمئنن اگر الان با همسرت رو به رو بشی ، نتیجه خوبی نخواهی گرفت...
یا یک بلایی سر خودت میاری یا اون...
خشم و عصبانیت بهت غلبه میکنه و ممکنه همه چیز خراب تر از اینی که هست بشه...
چشمان مسیح چرخید و بی اینکه سرش را تکانی بدهد نگاهش کرد...
-مگر از این بدتر هم ممکنه دکتر؟؟
همسرم ...
شریک زندگیم...
کسی که تمام دنیام بود ، بهم خیانت کرده...
با دیگری بوده...
از اون طرف پسری که تمام جون و عمرم بوده ، متعلق به من نیست...
دیگه از این بدتر چی میتونه باشه واسه ی من؟؟
دکتر سرش را تکان داد...
-تو هنوز اون رو نمیشناسیش و نمیدونی کی هست...
باید کمی صبور باشی تا بتونی به حقیقت برسی...
شاید ما به وجودش نیازمند شدیم...
-نیازی نیست مراعات من رو بکنید دکتر راحت حرفتون رو بزنید...
منظورتون معشوقه ی زنمه؟؟
مگه نه؟؟
نامجو سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت...
چقدر زجر میکشید ، از شنیدن زجری که در صدای مسیح بود...
-دیگه چه فرقی میکنه کی بوده؟؟
چه شکلی بوده...
مهم این هست که بوده...
وجود داشته و به من ترجیح داده شده...
بوده و باعث تولد یک بچه ی مریض شده...
دکتر نزدیک تر امد...
-میدونم خیلی واست سخت و سنگین هست ، ولی الان باید چیزهای دیگه ایی رو هم در نظر گرفت...
سلامتی اون بچه ...
مسیح به یک باره از جایش بلند شد و سینه به سینه ی دکتر نامجو قرار گرفت...
دستش را در جلوی چشمانش تکانی داد و صدایش بی اختیار بالا رفت...
romangram.com | @romangram_com