#یادم_تو_را_فراموش_پارت_242
جای او بودن خیلی سخت بود...
حتی فکرش هم باعث میشد ، نفسش بند بیاید و قلبش تیر بکشد...
دستش را داخل موهایش فرو برد و نفس تازه ایی کشید و مشغول قدم زدن در فضای کوچک اتاق شد...
راه میرفت و سعی میکرد با ذهنی باز و تمرکز کافی و لازمه فکر کند ، تا به نتیجه ی درستی برسد...
پس از چند لحظه از حرکت ایستاد و کاملا رو به رویش قرار گرفت و نگاهش را به مسیح دوخت...
مسیحی که همان گونه سرش را بالا گرفته بود و به سفیدی سقف زل زده بود...
به نقطه ی ناپیدا و نامعلومی در میانی سفیدی ها...
نامجو به خوبی میدانست ، که مسیح شرایط خوب و چندان مناسبی برای فکر کردن و درست عمل کردن ندارد...
میخواست در حد توانش یاری اش کند ...
به نظرش حالا مسیح در یک نقطه متوقف شده ، به نوعی از کار افتاده و خاموش شده بود و کسی باید او را به سمت جلو هل میداد...
به سوی رفتن و رو به رو شدن...
به سمت مبارزه کردن و جنگیدن...
صدایش را صاف کرد و آرام شروع به صحبت کرد...
-حالا میخوای چیکار کنی؟؟
اصلا چه جوری میخوای این موضوع رو به همسرت بگی؟؟
تصمیمت چی هست...
باید هرچه زودتر ازش تست بگیریم ، تا مشخص بشه میتونه به فرزندش پیوند بده یا نه...
مسیح لبانش را که به سفیدی میزد بهم فشرد و دستانش را مشت کرد ، به طوری دکر نامجو رگ های برآمده ی پشت دستش را میدید...
-میکشمش...
خودم آتیشش میزنم...
همینجا...توی همین بیمارستان...کنار تخت همون بچه ، خونش رو میریزم...
دیگه نمیخوام نفس بکشه...
نباید...
دکتر نامجو نفسش را به بیرون فوت کرد...
نمیدانست چه طوری و چگونه میتواند او روی تاثیر بگذارد و کمی آرامش کند...
-تو الان عصبانی هستی...
خب صد البته حق هم داری ، ولی الان وقت اینکارا نیست...
وقت جنگ و جدل نیست...
من میخوام برم با همسرت در مورد وضعیت پسرش صحبت کنم ، چون همین الان هم کمی دیر شده...
تو هم میتونی با من بیای تا اول تکلیف این قضیه مشخص بشه...
ولی اگر نمیتونی خودت رو کنترل کنی ، بهتره همین الان از اینجا بری...
اینجور که به نظر میاد ، در حال حاضر بودنت در اینجا هیچ کمکی به هیچ کسی نمیکنه...
برو و توی خلوت و تنهایی خودت خوب و درست فکر کن ، ببین میخوای چیکار کنی...
چی میخوای...
romangram.com | @romangram_com