#یادم_تو_را_فراموش_پارت_241
وقت داره میگذره...
مسیح سرش را به پشتی مبل تکیه داد...
چشمانش را به سقف دوخت...
زمانی که چندان هم دور نبود ، فکر میکرد اگر حقیقت مشخص شود و همان باشد که دکتر میگوید و شبها هم در خواب میبیند ، چه به روزش خواهد آمد ؟
چه خواهد کرد؟
چگونه عکی العمل نشاند خواهد داد و چطور تحمل میکند...
چطور قیامتش را بر پا خواهد کرد و همه جا را با آتش شعله ور درونش میسوزاند...
ولی حالا آرام تر از همیشه ، روی همان مبل های کرم رنگ نشسته بود و هیچ کاری از دستش برنمی آید...
نه طوفانی به راه انداخته بود و نه تمام دنیا را به آتش کشیده بود...
فقط نشسته بود...
آرام...
نه فریاد میزد و نه چشمانش از عصبانیت میدرخشید...
صدایش آهسته بود و چشمانش رو به خاموشی....
صدایی که نفس را در سینه ی دکتر نامجو حبس کرد...
صدایی که گویی اوج دردش بود...
-حالا پدر بچم رو از کجا پیدا کنم؟؟؟
و قطره های اشکی که از چشمانش پایین نچکیده بود...
صورتی که خیس نشده بود...
خشک ...سرد...آرام...
آخر دیگر تمام شده بود...
دکتر نامجو که خودش هم تحت تاثیر اتفاقات اخیر در مورد بیماری امیر حسین و حالا هم ناراحتی و پریشانی های مسیح قرار گرفته بود ، با چهره ایی درهم و متفکر از جایش بلند شد...
کمی دور خودش چرخید و بی هدف به اطرافش نگاه کرد...
میخواست فکر کند...
تصمیم بگیرد...
باید کاری میکرد ، تا بلکه کمی از درد های این مرد بکاهد...
مردی که به شدت زخم خورده بود و به بدترین شکل ممکن خیانت دیده بود...
از کسی که حتی برای لحظه ایی فکرش را هم نمیکرد...
هم بستر و هم بالین خود...
کسی که باید شریک خوب و بد روزهای زندگی اش میشد...
همراه همیشگی اش...
نمیدانست اگر خودش به جای مسیح بود و اینگونه از پشت ، خنجر میخورد چه میکرد...
در آن لحظه سعی کرد ، خودش را جای مسیح بگذارد و عکس العملش را در این شرایط بسنجد...
romangram.com | @romangram_com