#یادم_تو_را_فراموش_پارت_240

مانند تیره ی کمرش...

در آن لحظه حس میکرد ، دنیای کوچک و کوتاهش به پایان رسیده...

تمام شده...

انتظارش را میکشید...

مدت ها بود که انتظار این تمامی و تباهی را میکشید و مدت ها بود ، که کابوس اش را میدید و حالا دیگر وقتش بود...

وقت تمام شدنش رسیده بود و او داشت تمام میشد...

نیست میشد...

پس همه چیز حقیقت داشته...

حقیقتی زشت وکثیف...

در تمام این مدت مدام ، با خود در جنگ و جدل بود...

مدام شنیده ها را انکار میکرد و با امیدی کم ، منتظر گرفتن جواب آزمایش دی ان ای شده بود...

دکتر نامجو شانه اش را فشرد...

-من که قبلا همه چیز رو کامل بهت گفته بودم ، ولی خودت باور نکردی...

خب من کاملا بهت حق میدم ...

واقعا خیلی سخته که...

دکتر نفسی کشید و شانه مسیح را بیشتر فشرد...

ولی مسیح حس نمیکرد...

تنش سست بود...

سرد بود...

-گوش کن مسیح...

من الان فقط میخوام که به حرف هام گوش کنی و ببینی من چی میگم بهت...

این بچه حالش خوب نیست...

حالا چه بچه ی تو باشه ، چه نباشه باید بهش کمک کرد...

نباید فرصت رو از دست داد...

صدای گرفته و زخمی مسیح ، قلب دکتر نامجو را در هم به درد اورد...

زخم کرد و سوزاند...

-کی به من کمک میکنه؟؟

حال منم هیچ خوب نیست...

منم دیگه فرصتی ندارم...

-میخوای بزاری اون بچه ی بی گناه بمیره؟؟

چشمان مسیح آرام باز شد...

-نــــه...

-باید درمان رو شروع کرد...

باید روی پدر و مادرش آزمایش های اختصاصی انجام داد ، تا تعیین بشه کدوم میتونن بهش پیوند بدن...


romangram.com | @romangram_com