#یادم_تو_را_فراموش_پارت_239

مسیح با چشمانی که هر لحظه تهی تر و بی نور تر میشد نگاهش کرد...

خودش هم نمیدانست چرا در آن لحظه انقدر ناامید شده...

انگار به نوعی میدانست که اوضاع به هیچ وجه خوب نیست...

-زنـــده میمونه؟؟





-اگر خوب و درست درمان بشه آره زنده میمونه...

-باید چیکار کرد؟؟

-ببین این بیماری رو یا نباید درمان کرد و یا اگه درمان میکنیم ، درست و اساسی درمان کنیم...

اگر درمان به خوبی انجام بشه ، بیمار از هر نظر بهبود پیدا میکنه و میتونه مثل یک فرد عادی و سالم به زندگیش برگرده...

چه از لحاظ فیزیکی و چه موارد دیگه مثل طول عمر ، تحصیلات و غیره...

ما توی این مدت درمان نگهدارنده ، یعنی همون تزریق خون بر اساس هموگلوبین رو مرتب روی امیر انجام دادیم ولی جوابی که میخواستیم رو نگرفتیم و خب تاثیر چندانی توی حالش نداشت...

یعنی هیچ تاثیر مثبتی نداشت...

اینجوری این بیماری پیشرفت پیدا میکنه و این اصلا خوب نیست...

و اما درمان قطعی که خب کمی هم واسش خطرناک و سخت خواهد بود ، پیوند مغز استخوان هستش...

پیوند مغز استخوان تنها درمان قطعی بیماری تالاسمی محسوب میشه...

در واقع بیماری که مغز استخوان رو دریافت میکنه ، برای همیشه از از تزریق خون خلاص میشه و بدنش میتونه مثل یک فرد سالم خونسازی کنه...

من بازم میگم که این پیوند خالی از خطر نیست ، ولی تنها روش درمانی هم هست...

البته باید بگم که بهترین پیوند دهنده در ابتدا خواهر و برادر و بعد هم پدر و مادر هست ، که با آزمایشات اختصاصی مشخص میشه...

در مورد امیر حسین هم...

تنها کسی که الان میتونه بهش کمک کنه و جان دوباره ایی بهش ببخشه مادر و پدرش هستن...

مسیح لبخند آرام و بی جانی زد...

لبخندی که لبخند نبود...

با صدایی آهسته و خالی از هرگونه حس و حالی...

- امیر پسر من نیست؟؟

دکتر نامجو لبانش را بر هم فشرد و سرش را بی طرفین تکان داد...

مسیح چشمانش را بست...

آرام...

دیگر نه میخواست بشنود و نه ببیند...

و نه حتی نفس بکشد...

و نمیکشید...

کف دستانش را روی پایش گذاشت...

دستانی که خیس بود...

عرق کرده بود...


romangram.com | @romangram_com