#یادم_تو_را_فراموش_پارت_238

دیگر تحمل این بی خبری و دست و پا زدن در میان شک و تردید ها را نداشت...

به نظرش ندانستن و انتظار برای کشف حقیقت ، عذاب آور تر از رو به رویی با خود حقیقت بود...

ندانشتن بیشتر او می آزرد و از درون لهش میکرد...

دیگر نمیخواست در این وضع باشد ، حالا میخواست فقط بداند هرآنچه که بود را...

با رسیدن به نزدیکی اتاق ، دکتر نامجو را دید که پشت در اتاق منتظرانه قدم میزدند...

قدم هایش را تند کرد و خود را به او رساند...

-دکتر؟؟

نامجو با همان چهره ی سرد و جدی به طرفش برگشت...

چهره ایی که آن روز خشک تر هم شده بود...

مسیح به اخم های درهمش نگاهی انداخت ...

قلبش در سینه درد گرفت...

شقیقه هایش به شدت نبض زد و هیجان درونی و شور افتاده بر دلش ،وقوع حوادث بد را پیش بینی میکرد...

نامجو دستش را پشت کمر مسیح گذاشت و او را به داخل اتاقش دعوت کرد ، در حالی که حس میکرد دستش در جایی که قرار دارد از قطرات عرق سردی نم دار شده...

مسیح وسط اتاق ایستاد و دستانش را به کمرش زد...

دکتر نامجو وسایلش را رو میزش گذاشت ، روی یکی از مبل های وسط اتاقش نشست و از مسیح نیز خواست کنارش بشیند...

مسیح بی هیچ حرفی کنارش نشست...

در آن روز اصلا دلش نمیخواست حرفی بزند ، فقط میخواست بشنود...

بداند...

خلاص شود از این آشفتگی های درونی...

صدای دکتر هوش ، حواس و تمامی افکار پریشانش را بهم ریخت...

تمام وجودش را هم...

-خیلی خب...

ببین من خیلی وقت هست که میخوام در مورد این مساله باهات حرف بزنم ، اما خب شرایطی بوجود اومد که بهتر دیدم بحث در موردش رو بندازم کمی عقب تر و اینجور خودم هم مطمئن تر بشم...

ولی الان حس میکنم که دیگه زمانش رسیده که باهم در مورد این مساله صحبت کنیم...

چون دیگه نه شک و تردیدی واسه ی من باقی مونده و نه برای تو...

دکتر نامجو به هیچ وجه ، دلش نمیخواست به صراحت همه چیز را برای او بازگو کند...

دلش میخواست مسیح خود بفهمد و بار گفتن این حقیقت سنگین و تلخ ، از روی دوش او برداشته شود...

چشمهای مسیح بی تابانه روی چشم و دهان دکتر ، میچرخید و توان گفتن را در او سخت تر میکرد...

-لطفا هرچیزی که هست رو بهم بگید دکتر...

من دیگه طاقت این جدال رو ندارم...

تو رو خدا تمومش کنید...

- اول از هرچیزی میخوام در مورد بیماری امیر حسین و همچنین درمانش باهات صحبت کنم...

تو این مدتی که امیر اینجا بستری بود ، خودم مرتب معالجه اش کردم و زیر نظر داشتمش تا وضعیتش کاملا واسم مشخص بشه...

متاسفانه باید بگم که امیر وضعیت خوبی نداره و باید هرچه سریع تر درمان قطعی رو شروع کرد...


romangram.com | @romangram_com