#یادم_تو_را_فراموش_پارت_237
مامان خونه تنها بود...
دیگه نیازی نبود اینجا باشه...
پریسان لبخند لرزانی بر لب نشاند...
-آخه ...
آخه مهدیس گفت ، امروز خیلی کار داری و دیرتر میای ...
-اوهوم...
ولی حوصله کار رو نداشتم...
دلم تاب نیاور واسه همین زودتر اومدم...
پریسان سرش را کمی پایین انداخت...
نمیدانست باید بگوید یا نه...
کمی این پا و آن پا کرد...
کمی فکر...
بین گفتن و نگفتن مرد بود و در آخر سرش را بالا گرفت و به چشمان منتظر مسیح چشم دوخت...
-رفتی ...
رفتی جواب آزمایش رو بگیری؟؟
مهدیس گفت که...
مسیح نگاه از او گرفت ، موبایلش را از روی مبل چنگ زد و از جایش بلند شد...
-نـــــه...
فعلا این مساله واسم مهم نیس...
به قول تو الان باید فقط و فقط به فکر سلامتی پسرمون باشیم ، نه هیچ چیز دیگه ایی...
در ضمن وقت برای تقاص پس دادن و انتقام گرفتن همیشه هست...
پریسان سرش را تکان داد...
در همان لحظه گوشی موبایل باز هم درون دستانش لرزید...
پلک زد...
-من میرم بیرون ولی زود برمیگردم...
پیش امیر بمون تا بیام...
پریسان از جایش بلند شد و کمی خود را مرتب کرد...
-باشه عزیزم برو خیالت راحت مواظب اش هستم...
نگاهش را به هیج جا دوخت و بی اینکه به پریسان نگاهی بیاندازد ، به سمت در اتاق قدم برداشت و از آن خارج شد...
برخلاف تمام این مدت و بودنش در بیمارستان ر قدم های سفت و محکم برمیداشت...
سرش را کاملا بالا گرفت ، بی اینکه نگاهش را بدزدد و یا از واقعیت و همه ی آن چیزی که وجود داشت فرار کند، به سمت جلو قدم برمیداشت...
به سمت آینده ی نامعلوم و سرنوشت رقم خورده و یا رقم زده...
حالا حس میکرد زمان فهمیدن فرا رسیده و او با تمام وجودش ، این فهمیدن و به یقین رسیدن را میخواست...
romangram.com | @romangram_com