#یادم_تو_را_فراموش_پارت_236

گوشی اش را در میان دستانش فشرد...

نفس عمیقی کشید و به صفحه ی مانیتورش خیره شد...

نام دکتر نامجو و پیام تازه رسیده ، روی گوشی اش چشمک میزد...

با سر انگشتان یخ زده و بی حس پیامش را باز کرد و مشغول خواندن نوشته های دکتر شد...

"دارم میام بیمارستان

هیچ کاری نکن وهمونجا بمون تا خودم بیام

باید حضورا باهات حرف بزنم

یک ربع دیگه اونجام"

مسیح گوشی اش را روی مبل انداخت و نفس حبس شده اش را به بیرون فرستاد...

همان موقع پریسان در جایش تکانی خورد...

هنوز غرق در خواب بود...

در بی خبری ومستی...

نگاه مسیح به سمتش کشیده شد...

کمی روی صورتش خم شد و با سرانگشت صورتش را نوازش کرد...

در حالی که با خود میگفت " یعنی میشود تمام فرضیات دکتر اشتباه باشد و پریسان هنوز پری دوست داشتنی من و پسرم پسر من باشد "

در همان لحظه پلک پریسان تکانی خورد و آرام پلک هایش را باز کرد...

کمی با گیجی و منگی به رو به رویش و مسیحی که رویش خم شده بود ، نگاه کرد و پس از چند ثانیه کاملا هوشیار شد و چشمانش را تا آخرین حد ممکن باز کرد و به او خیره شد...

مسیح به چشمان گرد شده و متعجب اش زل زد...

به پوست سفیدش که از همیشه سفید تر بود...

رنگ پریده تر..

و لبانی که بی حرف باز و بسته میشد...

پر تردید و لرزان...

مسیح کمی نزدیک تر شد...

-بیدارت کردم؟؟

پریسان آب دهانش را قورت داد و لب خشکیده اش را با زبانش تر کرد...

سپس خودش را کی عقب کشید و سعی کرد بشیند...

مسیح هم به طبع از او کمی عقب رفت ، ولی نگاه از صورت و چشمانش نگرفت...

پریسان صاف نشست و دستتش را به صورتش کشید...

-تو...

تو کی اومدی؟؟

سپس کمی به اطرافش نگاه کرد...

-پس مهدیس کو؟؟

مسیح سرش را کج کرد و آرام پلک زد...

-فرستادمش بره...


romangram.com | @romangram_com