#یادم_تو_را_فراموش_پارت_235

-خب حتما خودت بهتر میدونی واسه چی اینجوری شده؟؟

در واقع من که نمیدونم چی بین شماها گذشته...

سپس حالت متفکری به خود گرفت...

-ولی اصلا اینطور به نظر نمیرسید سعید...

باور کن رفتارش خیلی خوب بود...

یعنی از نظر من خوب و معقول بود ، حالا دیگه خودت میدونی...

سعید با کلافگی سرش را به سمت آسمان بلندکرد و موهایش را از دو طرف کشید...

-خیلی خب بابا حالا چرا کفری میشی تو؟؟

اصلا به من چه...

سپس چشمانش را کمی ریز کرد و تن صدایش را پایین آورد...

-فقط میگم که...

اوم...

سعید اون یکی دختر کی بود؟؟

اون که ته کلاس ایستاده بود...

سعید سرش را پایین گرفت و با اخم و چشمانی که گویی به یک باره آتش گرفته بود ، به مسیح نگاه کرد...

-کدوم؟؟

مسیح لبخند آرامی بر لب نشاند و هم زمان چشمک ریزی زد...

-همون که چشماش زمردی بود...

مثل یاقوت سبز...

خب میدونی خیلی خوشگل بود...

سعید نفسش را به شدت به بیرون فرستاد و در حالی که کیفش را دست به دست میکرد ، از کنار مسیح گذشت و به سمت در خروجی دانشگاه حرکت کرد...

-فکر نمیکنم به تو مربوط باشه...

مسیح شانه ایی از روی بی تفاوتی بالا انداخت و به دنبالش دوید...

میدانست سعید امروز حالش خوب نیست و روی دنده ی چپ افتاده و نباید زیاد سر به سرش گذاشت...

ترجیح داد فعلا سکوت کند و با او در این موارد کل کل نکند...

با چندین قدم بلند خود را به او رساند و شانه به شانه اش قرار گرفت...

آن دو از هیچ نظر شبیه هم نبودند...

نه چهره و نه اخلاق...

سعید پسری بود ، با پوستی تیره و چشمانی سوخته و تیره تر ...

قدش به بلندی مسیح نبود ، ولی با همان قد و بالای متوسط و اندام لاغر و چهار شانه اش همیشه مورد توجه دختران و پسران دور و برش قرار میگرفت...

شاید بیشتر به خاطر چهره ی پسرانه و تقریبا جذاب و همچنین اخلاق زیاد از حد راحت و خودمانی اش بود...





با شنیدن صدای آلارم گوشی و حس ویبره از خیالات و افکارش بیرون کشیده شد...


romangram.com | @romangram_com