#یادم_تو_را_فراموش_پارت_234

سعید تکانی خورد...

سپس کیفش را برداشت و از کنار مسیح گذشت...

-هیچی بیا بریم دیر شد...



مسیح در حالی که هر لحظه خنده های شیطانی اش شدید تر میشد و دیگر به یقین رسیده بود ، که درگیری های این مدت سعید مربوط به دلدادگی اش میشود ، به دنبالش دوید و از کلاس خارج شد...



-حالا چرا در میری داداش؟؟

وایسا مثل یک مرد جوابم رو بده...

من که میدونم چه دردی داری تو ، دیگه انکار چرا عزیز من...

اون چشم ها تو رو لو داد...

سعید در حالی که چشمانش از عصبانیت و ناراحتی مشهودی سرخ شده بود ، به طرف مسیح برگشت و با دست بر سر شانه اش زد...

-بی خیال داداش اصلا حال و حوصله ندارم...

دست از سرم بردار...

مسیح چشمکی زد و به چشمان قهوه ایی اش زل زد...

چشمان سوخته ای که برعکس شیطنت های همیشگی ، جدی و عصبی به نظر میرسید و مسیح حس میکرد پوست تیره و سبزه اش که همخوانی خاصی با رنگ چشمانش داشت از همیشه تیره تر شده...

-نگران نباش رفیق ...

اونجور که من از چشم هاش خوندم اون هم خاطرت رو میخواد بد مــــدل...

فقط انگار زیادی خجالتی بود و روش نمیشد اونجور که باید ، احساسات خالصش رو به زبون بیاره و تو رو از این پریشون احوالی نجات بده...

سعید دندان هایش را روی هم سایید و برای لحظه ایی چشمانش را بست...

مسیح هیچ گاه او را این همه جدی ندیده بود...

با دست شانه اش را محکم فشرد و سعی کرد با او که گویی حال خوشی نداشت ،کمی مدارا کند و مهربان باشد...

-باور کن جدی میگم سعید جون...

من مطمئنم دوستت داره...

حالا بگو مشکل اصلیت چیه ، باور کن هرکاری از دستم بربیاد واست انجام میدم هر کاری...

سعید چشمانش را باز کرد و با درماندگی تمام به چشمان مهربان و دوستانه ی مسیح خیره شد...

-چرا نمیفهمه دوستش دارم مسیح؟؟چرا انقدر لجباز و یک دنده شده؟؟

چرا فکر میکنه تمام حرفهام دورغ بوده؟؟

اون همش خیال میکنه من آدم پست و دو رویی هستم و دیگه مثل قبل باورم نداره...

اونی که میگفت من رو دوست داره پس به یک باره چی شد؟؟

کجا رفت اون همه عشق و دوست داشتن؟؟

نمیدونم چرا همش با من میجنگه و به حرفام گوش نمیده...

اون داره در مورد من اشتباه میکنه...

مسیح ابرویش را بالا انداخت...

از حرف های سعید کمی گیج شده بود و با همین چند جمله ی کوتاه ، درست نمیتوانست بفهمد قضیه از چه قرار است...


romangram.com | @romangram_com