#یادم_تو_را_فراموش_پارت_233
پس از گذشت ساعتی و اتمام کلاس ، استاد با گفتن حرف های آخرش ، از کلاس خارج شد...
مسیح کمرش را خم و راست کرد و به طرف سعید برگشت ،که متفکر سرش را پایین انداخته بود و با خودکار روی صندلی خط میکشید...
داشت قیافه ی سعید را در ذهن برسی میکرد ،که با شنیدن صدای آرام و دخترانه ایی سرش را بالا گرفت...
همان دختر که مسیح در نگاه اول اسمش را لیلی گذاشته بود ،کنار صندلی سعید ایستاده بود و با لبخند محجوب و خاصی نگاهش میکرد...
-سلام آقا سعید...حالتون خوبه؟؟
سعید نفسش را به بیرون فرستاد و لبخندی بر لب نشاند...
-ممنونم خانم فتوحی شما خوبید؟؟
-تشکر...
راستش دیرزو نیومدید کلاس نگرانتون شدیم ، گفتیم شاید اتفاقی واستون افتاده...
آخه سابقه نداشت شما سر کلاس نیاین...
سعید سرش را تکان داد...
-نه فقط کمی کار داشتم واسه همین نشد که بیام...
نگاه مسیح بین آن دو در چرخش بود و به جمله ی آخر و پر کنایه ی دختر فکر میکرد...
در نگاه لیلی عشقی را میدید و در نگاه سعید هیاهویی که نمیدانست از کجاست...
-راستش من دیروز واستون جزوه برداشتم...
همونطور که خودتون هم میدونید ، آخر این هفته امتحان برگزار میشه و ممکنه به مشکل بر بخورین...
سعید با احترام و لبخندی که حالا عمیق شده بود ، از جایش بلند شد و جزوه های تمیز و مرتب را از دست دختر گرفت...
-وای شرمندم کردید خانوم...
واقعا دستتون درد نکنه ، باور کنید خیلی بهش احتیاج داشتم...
مسیح با تعجب و زیرکی به هردو نگاه میکرد ، که صدایی از آن طرف کلاس توجه اش را جمع کرد...
صدایی که به نظرش در اوج زیبایی پر از خشم و عصیان بود...
مانند چشمان سبز و وحشی اش که از عصبانیت برق میزد...
-سوگند؟؟
سوگند به طرف صدا برگشت و پریسان را دید که پر غضب نگاهشان میکند...
دستی برایش تکان داد...
سپس به سمت سعید برگشت...
سعیدی که با نگاهی دلگیر و اخم های در هم کشیده ؤ به پریسان خیره شده بود...
-ببخشید من دیگه برم پریسان منتظرمه...
بعدا میبینمتون...
سوگند با قدم های بلند خودش را به پریسان و چشمان غضبناکش رساند و به همراهش از کلاس خارج شد...
سعید که دیگر لبخندی بر لبانش نبود ، سرش را تکان داد و نفسش را به بیرون فرستاد...
مسیح نگاه از در کلاس گرفت و به سمت سعید برگشت...
سعیدی که هنوز به همان نقطه خیره بود...
-هوی کجایی تو؟؟
romangram.com | @romangram_com