#یادم_تو_را_فراموش_پارت_232
سعید در دانشگاه مدیریت میخواند و مسیح در دانشگاهی دیگر مهندسی صنایع ...
دیگر تا پایان سال تحصیلی چیزی نمانده بود و هر دو تصمیم داشتند ، با کمک هم شرکت کوچکی را به راه بیندازند و در تکاپوی کار و راه اندازی مقدمات اش روز و شب را در کنار یکدیگر سپری میکردند...
مسیح به خاطر تمام شدن دانشگاه و اینکه حالا میتواند ، برای خودش کاری خوب و پر درآمد دست و پا کند و به بهترین شکل ممکن رفاه و آسایش خانواده اش را فراهم کند ، سر از پا نمیشناخت...
در آن روزها تمام آروزیش ، آسایش و شادی خانواده ی کوچک و چهار نفره اش بود...
ولی سعید در آن روزها کمی بی حوصله و کسل به نظر میرسید و با سعید همیشگی فرق داشت...
مسیح به خوبی حس میکرد ، که سعید شاد و و بزله گو مثل همیشه نیست و گویی چیزی او را آزار میدهد ...
با خود فکر میکرد که حتما مشکلی دارد ، که این چنین عوض شده و انگار از درون زجر میکشد...
چند باری از او دلیل اش را پرسیده بود ...
ولی سعید هربار سکوت کرده و حرفی در این باره نزده بود...
در یکی از همان روزها از مسیح خواسته بود ، تا در کلاس های دانشگاه همراهی اش کند و بعد از آنجا ، باهم به سراغ یکی از دوستانش که شرکت بزرگ تجاری را اداره میکرد سر بزنند...
هر دو رفیق با هم و در کنار هم ، در حالی که مدام حرف میزدند و در مورد مسائل کاری بحث میکردند ، وارد دانشگاه شدند...
سعید که میدانست تا شروع کلاسش دیگر چیزی نمانده ، قدم هایش را تند کرد و از مسیح نیز خواست سریع تر راه برود و تقریبا چند ثانیه قبل از رسیدن استاد وارد کلاس شدند و در ردیف های آخر نشستند...
سعید به محض نشستن جست و جو گرانه به اطرافش نگاهی انداخت...
در همان لحظه مسیح دختری را دید ، که از ردیف جلو برگشته و با لبخندی ملیح و آرام به سعید نگاه میکند...
نگاه مشکوک و نکته بین مسیح به سمت سعید برگشت...
سعید نیز به رسم آشنایی سرش را خم کرد و زیر لب به دختر سلام داد...
مسیح سرش را با لبخند تکان داد و به صندلی اش تکیه داد...
سپس کمی سرش را به سمت سعید کج کرد و آرام کنار گوشش زمزمه کرد...
-پس بگو تو این مدت چه مرگت شده؟؟
من میگم تو چرا همش تو خودتی و غمبرک میزنی نگو قضیه این هست...
آقا مجنون شده و ما خبر نداریم...
لیلی هم که...
سپس آرام و موزیانه خندید..
سعید سرفه ی کوتاهی کرد و صاف نشست...
-چرند نگو مسیح...
اون فقط یک همکلاسی هست نه بیشتر...
در ضمن وقتی که چیزی رو نمیدونی الکی حرف نزن...
مسیح آهانی گفت و صاف نشست...
در حالی که حرف های سعید ، به هیچ وجه قانع اش نکرده بود و میدانست در نگاه آن دختر ملوس و آرام ، چیزی بیشتر از یک همکلاسی دیده...
خودش هیچ گاه حس دوست داشتن را ، به این شکل تجربه نکرده بود...
برای او عشق و دوست داشتنش ، فقط در خانواده اش خلاصه میشد..
در مادر مهربان و دلسوزش...
در خواهر شیطان و دوست داشتنی و محیای سراسر دوست و همراهش...
دیگر تا پایان کلاس سعی کرد ، تمام حواسش پیش استاد و حرف هایش باشد ، نه نگاه های هر از گاهی و زیر زیرکی آن دختر ریز نقش...
romangram.com | @romangram_com