#یادم_تو_را_فراموش_پارت_231

حقیقتی که تمام زندگی اش را به یک باره و در اوج داشتن از او میگرفت...

همسرش را که روزی عاشقش بود...

نفسش بود...

فرزندی که تمام عمرش و تمام هستی اش بود...

پس حالا که داشت همه چیزش را ، عمر و نفسش را از دست میداد ، چرا هنوز زنده بود و نفس میکشید؟؟

مگر شک نداشت؟؟

مگر تردید و ناامیدی تمام وجودش را پر نکرده بود؟؟

سرش را تکان داد ...

داشت دیوانه میشد ، از این همه فکر مخرب و مسموم...

داشت کم می آورد...

قدمی دیگر به سمت جلو برداشت و در نزدیکی تخت ایستاد...

نگاهی به امیر حسین انداخت ، که کمی به پهلو خوابیده و یک دستش را زیر صورتش قرار داده بود...

دستش را نوازش گونه روی موهایش کشید...

حقیقت وجود این کودک بود...

کودکی که بیشتر از هرکسی دوستش داشت و هنوز عمر و هستی اش بود...

پتوی نرم و نازک را رویش مرتب کرد و به پریسان نزدیک شد...

به آرامی کنارش روی مبل نشست...

به یادآورد که زمانی عاشق این بوده ، که وقتی که همسرش خواب است ،کنارش بنشیند و به صورت آرام و غرق در خوابش نگاه کند...

نگاه کند و از عشق و دوست داشتن لبریز شود...

پس چرا حالا از دیدنش لذت نمیبرد؟؟

چرا دیگر قلبش نمیزد؟؟

چرا نفسش گرم و پر حرارت نمیشد؟؟

حالا با دیدنش حس خفگی و بی نفسی داشت...

حس دورغ و خیانت...

از اعماق دلش آهی کشید و سرش را به مبل تکیه داد و بازهم به صورت همسرش خیره شد...

یاد و خاطره ی روزهای گذشته در پیش چشمانش جان گرفت...

یاد سال های گذشته...

یاد اولین روزها...

اولین دیدار و اولین عشق...





چشمانش را برهم گذاشت...

به یادآورد اولین روزی را که به همراه سعید ، که از دوستان قدیمی اش بود به دانشگاه اش رفته بود...

دوستی شان از دوران راهنمایی و دبیرستان شروع شده بود و ادامه پیدا کرده بود...


romangram.com | @romangram_com