#یادم_تو_را_فراموش_پارت_230
پشت در اتاق 212 مکث کوتاهی کرد...
نگاهش روی شماره ی اتاق ماند...
از این اتاق هم متنفر بود و از تمامی اعداد مشکی که رویش حک شده بود...
دستش را روی دستگیره در فشرد و در را آرام باز کرد و داخل شد...
کمی به اطرافش نگاه کرد ، ولی گویی هیچ جا و هیچ چیز را نمیدید...
چشمان عسلی تیره اش ، غبار گرفته و همه جا برایش تیره و تار بود...
چندین بار پلک زد و چشمانش را با دست فشرد تا تاری چشمانش از بین برود...
حالا بهتر میتوانست فضای اتاق را ببیند...
نگاهش به بالای اتاق کشیده شد...
به سمت تختی که کودکی بیمار رویش بستری شده بود...
کودکی که گمان میکرد متعلق به خودش باشد ، ولی حالا دیگر شک داشت از وجودش باشد...
از رگ و ریشه اش...
کمی نزدیک تر رفت و تقریبا وسط اتاق ایستاد...
گوشه ی دیگر اتاق ، زنی با موهای زیتونی و پوستی روشن و مهتابی ، روی مبلی نرم آرام و آسوده خوابیده بود...
صدای نفس های آرام و ریتم دارش را میشنید...
نفس هایی که روزی تمام جونش بود...
به نفس هایش بند بود...
ولی دیگر به این نفس ها هم شک داشت...
کمی به اطرافش نگاه کرد...
حالش هیچ خوب نبود...
حالا اینجا برایش آخر آخرش بود...
آخر عذابش...
آخر دنیای کوتاه و زودگذرش...
آخر تمام بدی ها...
آخر مگر دیگر از این بدتر هم میشد؟؟
هرچند دیگر چیزی نمانده بود تا شک و تردید ها ، کاملا از بین برود و حقیقت برایش روشن گردد ...
و چقدر دلش میخواست این حقیقت برایش شیرین باشد...
رد تمام تردید ها باشد...
ولی خودش خوب میدانست ، که حس و حالش همه و همه تلخ است...
ناامید است...
حالش بد است...
انگار تمام وجودش فاصله ی بین دانستن و ندانستن را سپری کرده و تقریبا به یقین رسیده بود...
به حقیقتی که برایش حکم خفگی را داشت...
حکم مرگ و نابودی...
romangram.com | @romangram_com