#یادم_تو_را_فراموش_پارت_229

مسیح در حالی که دیگر صبر و تحملش را کاملا از دست داده بود ، بی حرف سرش را روی سینه ی محیا گذاشت و همراه با شنیدن ریتم آرامش بخش قلبش ، به هق هق افتاد و تلخ و مردانه گریست ...

و خواست محیا با نوازش های پر عشق و غرق در محبت و صدای دلنشین و زمزمه وارش آرامش کند...





روی چمن های سبز ، تکیه بر درختی پر شاخ و برگ نشسته بود و زانوهایش را در بغلش جمع کرده بود...

نگاهش هنوز به زمین بازی و هیاهوی بچه ها بود ، چشم هایش دور تا دور زمین بازی چرخید و در آخر روی مهدیس که مانند دختر بچه ایی تنها ، روی تابی نشسته بود و آرام خود را تکان میداد ثابت ماند...

مهدیسی که بعد از شنیدن حرف های تلخ و جان سوز مسیح به شدت پکر و شکسته شده بود...

مغموم و پریشان احوال...

با تمام شدن صحبت های مسیح بدون گفتن کوچکترین حرفی ، بی معطلی از کنارش برخواسته و به زمین بازی آمده بود، تا همانند بچگی هایش تاب بخورد...

باد خنک به صورتش برخورد کند و از حرارت درونش را بکاهد...

دیگر حرفی برای گفتن نداشت و نمیدانست در مقابل این همه غم و غصه ،که وجود تنها برادرش را در برگرفته بود چه بگوید...

مسیح دست روی زانوهایش گذاشت و از کنار درخت بلند شد و به سمت مهدیس رفت...

از کنارش رد شد و پشت سرش ایستاد...

مهدیس ناباورانه نگاهش کرد...

مسیح لبخند تلخی بر لب نشاند و با یک ضربه ، مشغول تاب دادن خواهرش شد...

-تند دوست داری یا یواش؟؟

و مهدیس که در میان اشک های آرامش با صدای بلند خندیده بود...





به محض ورود به ساختمان اصلی بیمارستان ، سرش را کاملا پایین انداخت و از میان راهروهای طولانی و از کنار اتاق های ردیف و پشت سرهم عبور کرد...

و باز هم بوی الکل و موادی که حالش را عجیب بد میکرد...

نفسش را در سینه حبس کرد و به نگاهش را به سرامیک های زیر پایش دوخت...

دیگر دوست نداشت جایی را ببیند و گوشه ایی از آنجا در نظرش نقش ببندد...

هیچ دلش نمیخواست ، حتی ذره ایی از محیط آلوده ی آنجا را در ذهن بسپارد و حتی برای لحظه ایی به یاد داشته باشد...

در آن لحظه فقط دلش فراموشی میخواست...

فراموش کردن روزها و ساعات گذشته...

حتی فراموشی عشق بر دلش نشسته و زندگی مشترکی که گویی رو به نیستی بود...

عشقی که داشت او را به تباهی میکشاند...

رو به فنا...

گوشی اش را در دست فشرد...

ساعت نزدیک به 8 صبح بود و هنوز خبری از دکتر نامجو نشده بود ...

هرچند چیزی درون وجودش تمامی حدسیات و فرضیات را قبول میکرد...

میپذیرفت...

انگار تمامی چیزهای دور و برش به او میگفتند ، همه چیز حقیقت دارد و تمام شنیده هایش درست است...


romangram.com | @romangram_com