#یادم_تو_را_فراموش_پارت_228
چشمانی که میدرخشید...
"وای مسیح این رو ببین چقدر نازه من دلم یه بچه ی این شکلی میخواد"
"نــــه نه
اصلا یه بچه شبیه خــــودت"
دستش را به سختی از دور فرمان جدا کرد و بر چشمانش کشید...
چشمانی که میسوخت...
چشمانی که حالا نمناک از چند قطره اشک حسرت شده بود...
"ولی تو این آرزو رو به گور میبری"
رو به روی در آپارتمان کوچک اش ، ماشین را متوقف کرد و از آن پیاده شد...
دستش را روی زنگ واحد ششم فشرد و بعد از باز شدن سریع داخل شد...
پله ها را دو تا یکی بالا میرفت...
بیتاب بود...
حالش خراب و رو به ویرانی بود...
دلش به شدت گرفته و قلبش بیتابانه در سینه میکوبید و نمیدانست دقیقا چه مرگ اش شده...
در باز واحدشان را با شدت و خشم ، هل داد و وارد خانه شد...
محیا با موهایی خیس و لبانی که مثل همیشه ، میخندید از اتاق بیرون آمد و وسط سالن ایستاد...
-چرا اینقدر زود اومدی پس ...
ولی با دیدن مسیح لبخند از لبانش رفت...
چشمان مسیحش خیس از اشک و صورتش گرفته و غمگین بود...
مسیح که دیگر طاقت این همه خود داری را نداشت ، با چند قدم بلند خود را به محیا رساند و وحشیانه در آغوشش کشید...
با تمام وجود تن کوچک و ظریفش را به خود میفشرد و نفس های عمیق و پشت سر هم میکشید...
محیا بی توجه به درد استخوان هایش ، یک دستش را درون موهای تیره و بهم ریخته اش برد و با دست دیگر کمرش را نوازش کرد...
-عزیزدلم؟؟
آروم باش عشق من...
آروم مسیح...
بیا اینجا بشین عمر من ... بیا ببینم چی شدی تو ...
سپس او را روی مبل نشاند...
به چشمان نمناکش نگاه کرد و لبخند مهربانی به رویش زد...
مسیح بغض کرده بود و چانه اش میلرزید...
محیا با دست صورتش را لمس کرد...
حالا به نظرش مسیح شبیه به پسر بچه ها بود ، تا مردی بالغ و زن دار...
-مسیح؟؟
نی نی کوچولو شدی؟؟
بگو ببینم کی اذیت کرده پسر کوچولوی من رو...
romangram.com | @romangram_com