#یادم_تو_را_فراموش_پارت_227
-ببخشید آقا...
ولی بخدا به من گفتن همسر شما هستن...
-اون غلط کرد ...
مگه شما همسر من رو دیدی که حرفش رو باور کردی...
اون فقط یه کلاش حقه بازه...
یه دروغ گو...
منشی جوان سرش را پایین انداخت...
-ببخشید...
مسیح سرش را چرخاند...
-برگردید سرکارتون دیگه نمایش تموم شد...
بفرمایید...
سپس خودش هم به اتاقش برگشت...
دیگر تحمل ماندن در آنجا را نداشت...
حس میکرد هوای آنجا از نفس های پریسان خفه و کثیف شده...
مسموم و نجس شده...
سریع کیف و سوئیچ اش را برداشت و از شرکت بیرون زد...
در حالی که بوی الکل در مشامش میپیچید و حالت تهوع و سرگیجه اش را بیشتر و بیشتر میکرد...
با چهره ایی گرفته و ذهنی مشوش سوار ماشین شد و به راه افتاد...
خودش هم نمیدانست به کجا و چه سمتی میرود ، فقط میرفت...
افکارش نظم مشخصی نداشت و هزار نفر در سرش هم زمان حرف میزدند...
صداهایی مدام در گوشش میپیچید...
صدای گریه های بیتابانه و دردمند کودکی ، که اشک های درشت صورت کوچکش را خیس کرده بود...
همراه با نفس های منقطع و یکی در میانش...
لبانی بی رنگ و مژه های بهم چسبیده و خیس از اشک ...
فرمان را پیچاند و سرش را با شدت تکان داد...
ولی بازهم صداها را میشنید...
بازهم آدمها حرف میزدند...
"تو عقیمی ... نمیتونی بچه دار بشی"
دنده را در میان انگشانش فشرد و بر سرعت ماشین افزود...
"میدونی چه کاری رو بیشتر از همه دوست دارم؟؟
اینکه هروز عصر دست بچه ام رو بگیرم و ببرمش پارک تا بازی کنه و من بازی کردن و خندیدنش رو نگاه کنم"
چشمان سیاهش پیش چشمان تارش جان گرفت...
romangram.com | @romangram_com