#یادم_تو_را_فراموش_پارت_226
دکتر میگفت ضربه خیلی شدت داشته و ممکنه آسیب جدی دیده باشی...
اونجا کلی آزمایش و تست ازت گرفتن و در آخر مشخص شد ، ضربه ایی که بهت وارد شده باعث ناباروریت شده ...
اونجا فقط من بودم و این موضوع رو فقط من فهمیدم ، اما هیچ وقت بهت نگفتم و به روت نیاورم...
نخواستم اذیت بشی و عذاب بکشی ، چون میدونستم چقدر به بچه ها علاقه مندی...
تمام برگه های آزمایش و تاییدیه دکترت هنوزم هست ، میتونم نشونت بدم تا بفهمی چقدر نامردی...
مسیح که دیگر اراده ایی بر رفتارش نداشت ماننده گلوله ایی آتیش از جایش بلند شد...
-میری برون یا ...
ابتدا خواست خودش به طرف پریسان برود و او را از انجا بیرون کند ، ولی حتی دلش نمیخواست برای یک لحظه دستش به او بخورد...
برای همین سریع تلفن را از روی میز برداشت و در گوشی اش فریاد کشید...
-به نگهبانی بگو بیاد این آشغال رو از اینجا بیرون کنه...
پریسان از ترس چند قدم به عقب رفت...
انتظار همچین برخوردی را از مسیح ، آن هم در اینجا نداشت...
اویی که همیشه خونسرد و آرام بود...
به یک دقیقه نکشید که دو مرد وارد اتاق شدند...
پریسان ناباورانه نگاهشان کرد...
-مسیح دیوانه شدی؟؟
اینکارا یعنی چی ؟؟
شنیدن حقیقت انقدر واست سخت بوده که اینجوری زده به سرت و روانیت کرده؟؟
مسیح بی معطلی به پریسان اشاره کرد...
-هرچه سریع تر این رو بندازینش برون از شرکت من...
از جلوی چشمام دورش کنید...
هر دو مرد سریع جلو آمدند و بازوهای پریسان را گرفتند و به سمت در هلش دادند...
پریسانی که صدای فریادش همه جا را پر کرده بود...
-ولم کنید ...
خودم میرم ولم کنید عوضی ها...
مسیح بی غیرت تاوان این کارت رو پس میدی...
مطمئن باش...
تمامی کارمندان و پرسنل نزدیک اتاق مسیح جمع شده بودند و با حیرت و تاسف به این جار و جنجال نگاه میکردند...
هیچ کدام از آنها تا به حال این زن را ندیده بودند و نمیشناختند...
مسیح با همان خشم که ذره ایی فروکش نکرده بود ، به سمت منشی شرکت برگشت...
دیگر صدای فریادش دست خودش نبود...
-واسه چی هرکسی سرش رو انداخت پایین و اومد رو توی شرکت راه میدید داخل؟؟
romangram.com | @romangram_com