#یادم_تو_را_فراموش_پارت_225
آرزوهایی که تو به عنوان یک مرد ، نمیتونی واسش برآورده کنی...
مسیح اخم هایش را در هم کشید...
-منظورت چیه ؟؟
مثل آدم حرف بزن تا بفهمم چی میگی...
پریسان لبخند زد...
-حقیقت این هست که ، تو عقیمی عزیزدلم و نمیتونی بچه دار بشی...
هیچ وقت..
و خودت این رو خوب میدونی که این آرزوی تمام زن هاست...
و البته آرزوی خودت...
آرزویی که به گور میبری...
آروزی بغل کردن بچه ی خودت ...
صورت مسیح به یک باره رنگ باخت و چشمانش تیره شد...
-داری مزخرف میگی...
از درد ناچاری نمیدونی چیکار کنی ، ولی این بازی ها و ترفند ها دیگه قدیمی شده ...
حنات دیگه پیش من رنگی نداره...
در ضمن دیگه حوصله ات رو ندارم و داری بی خودی وقتم رو میگیری...
برو رد کارت...
مسیح به سمت میزش برگشت...
پریسان کیفش را روی شانه اش انداخت...
دستانش را روی میز گذاشت و صورت را نزدیک گرفت...
-باور کن دارم حقیقت رو میگم...
حتی میتونم با مدرک این قضیه رو بهت ثابت کنم...
صدای فریاد مسیح باعث شد برای لحظه ایی چشمانش را ببند ، ولی هنوز مسر سرجای خود ایستاده بود...
-خـــفه شـــــو...
بهت گفتم گمـــشو بیرون وگرنه خــــودم بیرونت میکنم...
پریسان چشمانش را باز کرد...
نمیخواست این فرصت را از دست بدهد...
نمیخواست بازهم او بازنده ی این بازی باشد...
-یادته وقتی برای اولین بار باهم رفتیم مسافرت...
خیر سرمون داشتیم میرفتیم ماه عسل...
مسیح زیر لب غرید...
-نمیخوام بشنوم....
-توی جاده تصادف کردیم...
تو آسیب دیدی و منتقلت کردن بیمارستان و به خاطر صدمه ایی که از ناحیه زیر شکم دیده بودی ، سریع بردنت اتاق عمل...
romangram.com | @romangram_com