#یادم_تو_را_فراموش_پارت_224
با پشت دست سریع اشک هایش را پاک کرد و همان یک قدم فاصله را هم کم کرد...
-ولی این امکان نداره...
تو نمیتونی این کار رو بکنی...
من هنوز زنتم...
تو هنوز شوهر منی...
تو هنوز من رو دوس داری نه کسی دیگه رو...
داری بهم دروغ میگی...
مسیح عقب رفت و به میز پشت سرش تکیه داد...
حتی حرارت نفس های پریسان هم حالش را بهم میزد و باعث حس خفگی اش میشد...
-من مثل تو دروغ گو و پنهان کار نیستم...
من ازدواج کردم...
در ضمن دیگه نه تو زن من هستی و نه من شوهر تو...
نه قلبا و نه احساسا...
اون چند خط نوشته و امضا هم چیزی رو عوض نمیکنه...
-اگه چیزی رو عوض نمیکنه ، پس چرا طلاقم نمیدی تا همه جوره از شرم راحت بشی...
مگه نمیگی ازدواج کردی ، پس دیگه من رو ول کن...
-فکر کردی نمیدونم چه خیالی توی سرت داری؟؟
میخوای بری انگلیس پیش مادر و برادرت و با خیال راحت و آسوده خوش بگذرونی و زندگی کنی....
ولی نه تو باید همینجا بمونی و عذاب بکشی...
از تنهایی بپوسی...
پریسان کیفش را از روی مبل چنگ زد...
-فقط این من نیستم که عذاب میکشه ، تو هم همراه من عذاب میکشی...
فکر کردی راحت میتونی زندگی کنی و به ریش من بخندی آره؟؟
مسیح سرش را تکان داد...
-دقیقا الان دارم همین کار رو انجام میدم...
دارم زندگی میکنم...
راحت تر از اونی که فکرش رو میکنی...
پریسان سرش را بالا گرفت و صاف به چشمان خونسرد و آرامش زل زد...
-هنوز هم احمق و ساده ایی...
تو از خیلی چیزها خبر نداری وگرنه انقدر ساده و راحت از زندگی کردن حرف نمیزدی...
تو هم مثل من نمیتونی ، یک زندگی عادی و طبیعی داشته باشی...
حتی اگه راست بگی و ازدواج کرده باشی ، این ازدواج دوامی نخواهد داشت و وقتی همسرت حقیقت رو بفهمه به راحتی رهات میکنه و میره دنبال آرزوهای خودش...
romangram.com | @romangram_com