#یادم_تو_را_فراموش_پارت_223

خواهش میکنم یه فرصت دیگه بهم بده مسیح ، مطمئن باش پشیمون نمیشی...

من همه چیز رو واست جبران میکنم ، فقط بزار یک بار دیگه طعم داشتن و بودنت رو بچشم...

مسیح من دوستت دارم...

این رو قبلا هم بهت گفتم...

میدونم که تو هم هنوز من رو دوست داری و نمیتونی بیخیالم بشی...

پس یا باهام زندگی کن و یا طلاقم بده تا برم...





مسیح با حالت حرص آوری ابرویش را بالا انداخت...

پریسان کیفش را روی مبل کوبید و از جایش بلند شد...

صدایش دیگر ناخواسته فریاد شده بود و اشک از چشمانش جاری بود...

-توی خودخواه همه چیزم رو ازم گرفتی...

فقط واسه خاطر یک اشتباه ، تمام هستیم رو ، تمام زندگیم رو نابود کردی...

تو جوونیم رو تباه کردی مسیح...

سپس پایش را با خشمی غیر قابل کنترل ، بر زمین کوبید و جیغ کشید...

-توی کثافت بچه ام رو کشتی...

قاتل...

تو قاتلی ...

قاتل پسر من ...

حالا میخوای من رو هم بکشی...

مسیح سرش را پایین انداخت و با دست شقیقه هایش را فشرد....

حالا دیگر خیلی وقت میشد که صدای آرام پریسان باعث میشد سرش درد بگیرد ، چه برسد به وقتی که فریاد هم میزد...

سر پر دردش را کمی ماساژ داد و از جایش بلند شد...

با چند قدم رو به روی پریسان ، که گریه امانش را بریده بود و نفس نفس میزد قرار گرفت...

-بی خودی خودت رو به دردسر ننداز و تلاش بیهوده نکن ، چون به جایی نمیرسی...

در ضمن...

من..

سرش را کاملا بالا گرفت و به چشمان اشک آلود و خیسش نگاه کرد...

-من ازدواج کردم پریسان...

الان دقیقا پنج ماهِ که زن گرفتم و دارم باهاش زیر یک سقف زندگی میکنم...

تو هم داری زندگی خودت رو میکنی...

هرکس همونجور که لیاقتش رو داره...

همونجور که خودتش خواسته و دوست داشته...

پریسان ناباورانه نگاهش کرد...


romangram.com | @romangram_com