#یادم_تو_را_فراموش_پارت_222
پریسان از حرص دندان هایش را برهم فشرد...
این هم به خود فشار می آورد تا با حرف هایش دل مسیح را به رحم آورد و او را نرم کند ، ولی او در جواب تمامی حرف هایش فقط یک جمله ی کوتاه میگفت...
آن هم سرد و خشک...
-د آخه اگه تو دست از سرم برداری میرم و یه فکری به حال خودم میکنم...
منتها سایه ی لعنتی تو که هنوز روی سرمه ، این اجازه رو بهم نمیده...
تو من رو به بند کشیدی...
این کینه و خشم کی تموم میشه مسیح؟؟
کی؟؟
مسیح پوزخند واضحی به رویش زد...
-شما فکر کن هیچ وقت...
بعدشم این بند ها که واسه شما بند نیست...
تو که خوب حرفه ایی هستی...
فقط گاهی ناشی عمل میکنی و جزیی ترین چیزها رو هم فراموش میکنی...
سپس صدایش را پایین آورد و آرام زمزمه کرد...
-تو حتی نمیتونی درست جلوگیری کنی ، تا گند کثافت کاری هات در نیاد...
پریسان دستانش را محکم در هم گره کرد و فشرد...
گلویش از بغض و خشم به شدت درد میکرد و حس بدی از تحقیر و کوچک شمرده شدن داشت...
-در ضمن تو همین الان هم آزادی و میتونی هر جا که دلت خواست بری و بیای و هر غلطی هم خواستی بکنی ، ایناش دیگه به من مربوط نیس...
مشکلات تو هم به من ربطی نداره، یعنی در واقع اهمیتی نداره...
-مسیح؟؟
دیگه داری کفریم میکنی...
باور کن از دستت آسی شدم ...
خستم کردی لعنتی...
آخه تو چه دردی داری ؟؟
چرا دست از سر من برنمیداری ، چرا نمیزاری برم دنبال زندگیم؟؟
مگه نمیگی از من متنفری و حالت رو بهم میزنم...
خب اگه اینجوریه بزار برم...
طلاقم بده مسیح...
رهام کن...
سپس چشمانش را کمی ریز کرد و دستش را با حالت خاصی تکان داد...
او دیگر به جایی رسیده بود ،که برای رهایی و آزادی اش از هر ترفندی استفاده میکرد و به هر ریسمانی که اطرافش بود چنگ میزد...
-شایدم نه همه ی اینها همش دروغه و تو هنوز هم من رو دوست داری و نمیتونی فراموشم کنی...
خب اگه اینجوری هست بزار برگردم پیشت...
بزار یک بار دیگه باهم زندگی کنیم...
romangram.com | @romangram_com