#یادم_تو_را_فراموش_پارت_221
پس چی ؟؟ فکر کردی کی هستی جز یه آشغال ؟؟
پریسان سرش را پایین انداخت...
تحمل این نگاه های تحقیر آمیز و پر نفرت را نداشت...
ولی چاره ایی نداشت...
او هنوز اسیر و در بند بود و خلاصی هم نداشت...
نفس عمیقی کشید و روی یکی از مبل های وسط اتاق نشست...
-باشه مسیح خان اشکالی نداره ، هرجور دلت میخواد باهام حرف بزن..
بهم توهین کن...
فحش بده...
ولی من ناراحت نمیشم و ازت به دل نمیگیرم...
چون بهت حق میدم از من دلگیر و رنجیده باشی اما...
مسیح تک خنده ی پر صدایی کرد...
-جک نگو بابا ، امروز به اندازه ی کافی من رو خندوندی دیگه کافیه...
پریسان به یک باره از کوره در رفت...
در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود و صدایش کمی بالا رفته بود...
-بسه دیگه مسیح...
تمومش کن این بازی حال بهم زن رو...
من دیگه طاقت ندارم ، خسته شدم از تو ...
از این زندگی کوفتی و نفرین شده...
از خودم ...
از همه چیز...
از تو متنفرم...
-این زندگی هست که خودت انتخاب کردی و راهی که با عقل و درایت خودت رفتی ، پس دیگه جای شکایتی نیست...
-آره من اشتباه کردم...
بچگی کردم ، من نفهمیدم دارم چیکار میکنم ...
ولی من که صد بار بهت توضیح دادم و همه چیز رو از روز اول واست گفتم مسیح...
هرکسی ممکنه اشتباه کنه و یه جایی از زندگیش رو مرتکب خطا بشه منم مثل همه ، تازه من اون موقع خیلی کم سن و سال و احساسی بودم...
نمیفهمیدم دارم چیکار کردم...
مسیح باور کن اینجوری به نفع هر دوی ماست...
خواهش میکنم تمومش کن...
من تا کی باید تاوان یک اشتباه و یک حماقت رو پس بدم اون هم به تو...
-تو لازم نیست به من بگی چی به نفعم هست و چی به ضرر ، تو برو یه فکری به حال خودت بکن...
romangram.com | @romangram_com