#یادم_تو_را_فراموش_پارت_220

صدای محکم و رسای مسیح در اتاق پیچید...

-بـــرو بیـــرون...

-مسیح جان خواهش میکنم ازت...

من اومدم اینجا تا کمی با تو حرف بزنم...

لطفا به من نگاه کن...

تو هنوز از من ناراحت و دلگیری؟؟

مسیح برگه ها را روی میز رها کرد...

صاف نشست ، به صندلی اش تکیه داد و به چشمان پریسان نگاه کرد...

چشمانی که دیگر برایش خوشرنگ و زمردی نبود...

از این رنگ بیزار بود...

حقیقت این بود که این چشمها و این نگاه های خیره و آتشین ، دیگر دلش را نمیلرزاند و وجودش را متلاطم و طوفانی نمیکرد...

پس از چند لحظه نگاه کردن ، سرش را بالا انداخت و باز با برگه های روی میزش مشغول شد...

-نوچ...

نمیتونم بهت نگاه کنم ، چون حالم بهم میخوره...

میدونی که ازت متنفرم...

حالا گمشو بیرون...

پریسان لبش را با دندان فشرد و دستانش را مشت کرد درحالی که سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند و کار را بیش از اینخراب نکند...

-نمیرم مسیح...

نه تا وقتی که حرف هام رو نزنم...

چند روزه دارم با خودم کلنجار میرم بیام سراغت یا نه ، حالا که اومدم نمیرم...

تو هم باید به حرفهام گوش بدی...

-من حرفی با تو ندارم...

هیچ علاقه ایی هم به شنیدن حرف های مزخرف و چرندت ندارم...

-ولی من دارم...

هرچی هم باهام بد رفتاری کنی ، ولی من بازم با تو حرف دارم...

مسیح سرش را بالا گرفت ، دیگر تحمل این همه نزدیک بودن و نگاه کردنش را نداشت...

واقعا حالش بهم میخورد و از دیدن صورتش چندشش میشد...

بینی اش را چینی انداخت و لبانش را با حالت انزجار جمع کرد ...

-خیلی خب حرفت و بزن و سریع از اینجا برو تا طاقتم تموم نشده و خودم پرتت نکردم بیرون...

-چرا با من اینجوری میکنی مسیح؟؟

چرا با من مثل یک تیکه آشغال رفتار میکنی؟؟

دیگه کافی نیست این رفتار؟؟

مسیح لبخندی زد و پس از چند لحظه با صدای بلند خندید...

-مثل یک آشغال؟؟


romangram.com | @romangram_com