#یادم_تو_را_فراموش_پارت_219

سرش را تکان داد و خواست وارد شرکت شود ، که ماشین آلبالویی پارک شده در کمی آنطرف تر که تقریبا چند روزی میشد آنجا میدیدش نظرش را به خود جلب کرد...

پس از لحظه ایی نگاه کردن ، شانه اش را با بی خیالی بالا انداخت وارد شرکت شد...

امروز باید کارهایش را سریع تر انجام میداد و طبق سفارش و فرمایشات محیا ، به دنبالش میرفت تا او را به آرایشگاه ببرد...

میدانست اگر این بار هم به حرف هایش گوش نکند ، بازهم صدای جیغ هایش را خواهد شنید...

و حالا چقدر دلش میخواست گوش نکند...

سه ماه از ازدوجشان میگذشت و حالا مدتی بود که مسیح هم کمی عوض شده بود...

میخواست و سعی میکرد ، عوض شود...

او هم میخواست زندگی کند...

آرام و بی دغدغه...

با همان افکار وارد شرکت شد و بعد از سفارشات لازمه به همکاران و کارمندانش ، پشت میزش نشت و مشغول رسیدگی به امور روزانه اش شد...

هنوز دقایقی از آمدنش نگذشته بود ، که صدای زنگ تلفن داخلی و پس از آن صدای منشی در فضای اتاقش پیچید...

-جناب مهندس خانومتون شریف آوردن...

چشمان مسیح از تعجب گشاد شد...

قرار نبود محیا به اینجا بیاید ، یعنی تا به حال نشده بود که به محل کار مسیح بیاید، آن هم اینطور بی خبر و سر زده...

پوفی کشید و سرش را تکان داد ، مطمئن بود امروز از دست کارهای عجیب و غریب محیا دیوانه خواهد شد...

در حالی که از روی صندلی چرخانش بلند میشد ، تا پنجره ی اتاقش را باز کند جواب منشی را داد و تلفن را قطع کرد...

-بگید بیاد داخل...

پنجره ی اتاق را باز کرد و سرش را کمی بیرون گرفت...

نگاهش بازهم به آن طرف خیابان و ماشین البالویی کشیده شد، ولی انگار دیگر کسی درون ماشین دیده نمیشد...

در تمام این چند روز حس کرده بود ، سرنشین آن 206 آلبالویی یک زن است و حالا ماشین خالی از حضورش بود...

در با صدای آرامی باز و بسته شد...

مسیح نفس عمیقی کشید و به طرف در چرخید...

-مگه من به شما نگفتم که خودم میا ...

ولی با دیدن زنی با چشمان سبز ،که زمانی رنگش را زمردی می پنداشت، حرف در دهانش ماسید...

دهانش باز ماند و چشمانش خیره...

ماه ها میشد که دیگر او را ندیده بود و هیچ خبری هم از او نداشت ، ولی حالا شیک و مرتب رو به رویش ایستاده بود با گستاخی تمام نگاهش میکرد...





پریسان قدمی به داخل اتاق برداشت...

-سلام...

انگار منتظر کسی دیگه بودی...

مسیح بی اینکه اخم کند و یا چهره اش پر غضب و عصبانی شود، با همان ظاهر خونسرد روی صندلی نشست و بی توجه به او و حضورش مشغول به کارش شد...

پریسان که از هیچ پنداشته شدن ، مثل همیشه حرص میخورد ، قدمی دیگر جلو آمد و رو به روی میز براق ایستاد...

-مسیح؟؟


romangram.com | @romangram_com