#یادم_تو_را_فراموش_پارت_218

مسیح بهم بگو ترس های محیا واسه خاطر چی یا نه بهتره بگم واسه خاطر کی بود؟؟

به من بگو ارزشش رو داشت؟؟

مسیح ناباورانه و متعجب نگاهش کرد...

-منظورت چیه؟؟

-محیا بهم گفت...

گفت که حس میکنه داره از دستت میده...

داره هر لحظه ازت دور تر میشه...

گفت با تمام وجودش حس میکنه که پریسان برگشته ، تا دوباره مسیح رو ازم بگیره...

زندگیم رو بگیره...

مسیح همراه با بیرون دادن نفسش ، چشمانش را بست و به نیمکت تکیه داد...

با خود فکر میکرد،که محیا از کجا این موضوع را فهمیده...

آمدن پریسان را...

چطور متوجه شده و باعث شده این همه بترسد...

مهدیس بازویش را در دست فشرد و آرام تکانش داد...

-حق با محیا بود آره؟؟

آره مسیح؟؟

وقتی گفت من باور نکردم ، گفتم این غیر ممکنه که اون لعنتی برگرده به زندگی تو...

گفتم حتی اگر پریسان هم برگشته باشه ، حتی اگه پشیمون هم باشه ، ولی مسیح دیگه حاضر نیست ، حتی برای چند ثانیه نگاهش کنه...

مسیح؟؟

حالا تو بگو حق با کی بود...

با مــن یا محــیا؟؟

ولی مسیح در سکوت چشمانش را بسته بود...

در حالی که صدای بازی بچه ها را میشنید و از پشت همان پلک های بسته ، هم میتوانست ببیند و همه چیز را همانطور که هست تصور کند...





ماشینش را نزدیک شرکت و در جای همیشگی اش پارک کرد...

کیف و دیگر وسایلش را از روی صندلی برداشت و از ماشین پیاده شد و به سمت در اصلی شرکت به راه افتاد ، در حالی که ذهنش پر از محیا و اتفاقات دیشب و البته صبح بود...

گوشش برای یک لحظه هم از حرف ها و صدای محیا خالی نمیشد...

با یادآوری ساعتی قبل و چهره ی عصبانی و پر غضب اش ، که به شدت از دست مسیح و شلخته بازی هایش حرص میخورد ناخداگاه لبخندی بر لب نشاند...

حقیقت این بود که چشمان سیاه و درخشان محیا در اوج عصبانیت زیبا تر میشد...

درخشان تر...

صدای جیغ هایش را هنوز میشنید...

با خود فکر میکرد که چرا از شنیدن صدای جیغ هایش ، سردرد نمیگیرد و کفری نمیشود...

نمیدانست چرا از عصبانیت محیا و غر زدن هایش خنده اش میگرفت...


romangram.com | @romangram_com