#یادم_تو_را_فراموش_پارت_217
آره من اشتباه کردم...
همه ی این اتفاق ها تقصیر من بود ، من که خودم این ها رو قبول دارم...
پس دیگه چرا با گفتنش میخوای آزارم بدی؟؟
اصلا تو درست میگی من خطا کردم و باعث شدم محیا به این روز بیوفته ، اما چرا به این فکر نمیکنی که بابا منم ادم بودم...
احساس داشتم...
قلب داشتم...
احساسی که در عرض یک شبانه روز مرده بود و قلبی که متلاشی شده بود...
من دیگه هیچی نبودم مهدیس ، هیچی....
چرا هیچ وقت خودتون رو جای من نذاشتید ، تا ببینید دارم از درد و بیچارگی میمیرم...
منم همه چیز رو از دست داده بودم...
حتی اعتمادم رو...
من داغ دار بودم...
در عرض یک هفته دوتا داغ به دلم نشست و واسه یک عمر عزا دارم کرد...
مهدیس من دیگه نمیتونستم ، مثل یک آدم زندگی کنم...
فکر میکنی خودم نمیدیدم که محیا داره اذیت میشه؟
که داره ذره ذره گوشه ی خونه ی من آب میشه ، دم نمیزنه و شکایتی هم نمیکنه...
چرا خواهر من ، میدیم...
ولی ...
ولی نمیتونستم کاری کنم مهدیس ، چون گاهی رفتارم اصلا دست خودم نبود ، چرا نمیفهمی من دیگه اون مسیح سابق نبودم...
آره محیا خیلی سعی کرد...
گاهی وقتا تلاشش رو که میدیدم ، خودمم هم بی اختیار به تکاپو می افتادم...
منم سعی کردم و بعضی وقت ها در کنارش انقدر خوب و آروم بودم که...
ولی در آخر میدیدم من واسه ی اون جز عذاب چیزی ندارم...
-واسه همین هم ازش خواستی از خونه ات بره؟؟
واسه همین گفتی ازت ببره و تنهات بزاره؟؟
مسیح سرش را به سمت آسمان گرفت و نفسش را در سینه حبس کرد...
-میدونی وقتی بهش گفتی از خونه ات بره چه حالی شد؟؟
میدونی وقتی از خونه ات ، که تمام امید و آرزوش بود ، زد بیرون چه به روزش اومد؟؟
محیا خیلی ترسیده بود...
نگران بود...
نگران زندگی که حتی به نظر من نمیشد اسمش رو زندگی گذاشت ، ولی اون پای همه چیزش ایستاده بود...
ولی تو همون رو هم ازش دریغ کردی...
-تو از چیزی خبر نداری...
-خب تو بهم بگو تا خبر دار بشم...
romangram.com | @romangram_com