#یادم_تو_را_فراموش_پارت_216
بعد از چند ماه...
تا اون روز فقط هر از گاهی تلفنی باهاش حرف میزدم و حالتون رو میپرسیدم...
هیچ دلم نمیخواست توی اون اوضاع که میدونستم ، مثل زندگی همه ی زن و شوهرها عادی و طبیعی نیست ، مزاحمتون بشم...
خودتم که همه جوره دوری میکردی و به خونه نمیومدی...
مهدیس نفس آه مانندی کشید...
-بگذریم...
وقتی محیا رو اونجوری دیدم خیلی شکه شدم...
میدونستم اوضاع ممکنه خوب نباشه ، ولی نه تا این حد...
تمام تنش میلرزید و تب داشت...
خدا میدونه اون روز ، چقدر این دختر اشک ریخت...
مسیح من واقعا از تو توقع نداشتم ، اون دختر رو با عذاب و آتیش خودت بسوزونی...
اون هم با دست های خودت...
ولی سوزوندی و خاکسترش کردی...
مسیح سرش را پایین انداخت و به کاشی های زیر پایش چشم دوخت...
او واقعا نمیخوست محیا را آزار دهد...
او هم مانند محیا سعی کرده بود ، اما موفق نشده بود...
نتوانسته بود و حالا چقدر خودش را به خاطر تمام ناراحتی و اشک های محیا ، سرزنش و توبیخ میکرد...
-مسیح تو مجبور نبودی قبول کنی ولی...
مهدیس نفس عمیقی کشید...
-به هر حال دیگه اون روزها گذشته و کاریش هم نمیشه کرد...
آب ریخته رو دیگه نمیشه جمع کرد...
هرچند از نظر من خود محیا هم اشتباه کرد...
من بارها و بارها بهش گفته بودم ، کمی صبر کن و این همه عجله به خرج نده...
گفتم مسیح رو تنها بزار و رهاش کن...
من بهش گفتم اوضاع روحی مسیح نرمال نیست و این اوضاع تو رو هم اذیتت میکنه ، اما اون گوش نکرد و گفت نمیتونه تو رو این همه تنها و ناامید ببینه...
میخواست بهت زندگی بده ، اما خودش هم از هستی ساقت شد...
از همه چیز...
مسیح به طرف مهدیس چرخید...
حالت چشمان پر عذابش ، نشان گر آشفتگی درونش بود...
نشانه ی وجدن درد و عذابی عمیق...
-گفتن این حرف ها چیزی رو حل نمیکنه مهدیس...
تو فقط و فقط میخوای من رو مقصر جلوه بدی و محکومم کنی...
romangram.com | @romangram_com