#یادم_تو_را_فراموش_پارت_215
مسیح سرش را کمی بالا داد و هم زمان گوشه ی لبش کمی بالا رفت...
چشمان عسلی مهدیس بعد از مدت ها ، از دیدن لبخند کمرنگ ولی واقعی مسیح برق زد...
شاد شد...
سپس بی درنگ روی پاشنه ی پا بلند شد و مانند گذشته ها ، صورت خسته اش را محکم و پر مهر بوسید...
بی توجه به آدمهای اطراف و نگاه های کنجکاو...
فقط بوسید برادرش را...تنها رگ و ریشه اش را ...
هم خونش را...
لبخند مسیح عمیق تر شد...
واقعی تر...
سپس دست مهدیس را کشید و به آن طرف خیابان ، به سمت پارک زیبا و آرامش بخش برد...
پارکی که فضای سبز و پر گل اش باعث میشد ، نفس های عمیق و پشت سرهم کشید...
مهدیس کنار حوض سنگی و پر آب ، همراه با فواره های رقصان ایستاد و به آب پاک و زلال چشم دوخت...
مسیح هم کنارش ایستاد و نگاهش به کمی آنطرف تر و زمین بازی کشیده شد...
به جایی که دختر و پسر های کوچک ، مشغول بازی و شلوغ کاری های کودکانه بودند...
میخندیدند و جیغ های سرخوش میکشیدند...
در همان لحظه نگاهش روی پسر بچه ی کوچکی ،که تند و سریع میدوید و از دست مادرش فرار میکرد میخکوب شد...
مادر با لبخند دنبالش میکرد و قهقه های شیرین پسر با آن قد و بالای کوچک اش ، فضای پارک را پر کرده بود...
داشت از دیدنشان غرق در لذت میشد که ، صدای مادر آن کودک همانند خنجری تیز و برنده ، قلب پاره پاره اش را باری دیگر شکافت و خون چکان کرد...
زخم کهنه اش سرباز کرد و جایش ســـــوخت...
"وایسا آتیش پاره
الان میگیرمت امیر حسین"
چشمانش را محکم بر هم فشرد و لبانش را با دندان گازگرفت...
در آن لحظه تصویر کودکی بی جان با صورتی بی رنگ ، پیچیده شده در ملافه سفید پیش چشمانش جان گرفت...
مهدیس که متوجه حالت و نگاهش شده بود ، سریع رو به رویش قرار گرفت و مسیح را مجبور کرد به او نگاه کند و نه هیج جای دیگری...
-مسیح؟؟
نشنیدی چی گفتم بهت؟؟
گفتم میخوام باهات حرف بزنم حواست به من هست یا نه؟؟
مسیح سرش را تکان داد ...
سپس به سمت عقب برگشت ، روی نیمکتی نشست و بازهم نگاهش را به همان زمین بازی دوخت...
مهدیس کنارش نشست و کیفش را کنار پایش گذاشت...
-حالا بگم؟؟
-بگو عزیزم ،گوشم با توست...
میشنوم...
-همونطور که خودت هم میدونی ، چند روز پیش محیا اومد خونه...
romangram.com | @romangram_com