#یادم_تو_را_فراموش_پارت_214
دروغ نیستن...
این شک و تردید های تو تمامش بی مورد هست...
مسیح تند و پشت سرهم پلک زد...
او دیگر به این راحتی ها به کسی اعتماد نمیکرد...
او زخم خورده ی اعتمادش بود...
ولی حالا همه چیز مربوط به محیا میشد و او با تمام وجود دلش میخواست کمکش کند...
مهدیس از اینکه مسیح کمی آرام شده بود، خوشحال شد و بلافاصله دستش را به سمت در کشید...
-در ضمن من با شما کار دارم خان داداش...
فکر نکن به این راحتی ها از دستم راحت شدی که اصلا اینطور نیست...
هنوز خیلی حرف ها هست که میخوام بشنوی...
مسیح در حالی که به دنبال مهدیس از کلینیک مهر خارج میشد ، برای لحظه ایی برگشت و پشت سرش را نگاه کرد...
ولی راهروی رنگی و پیچ دار ، خالی از حضور محیا بود...
خالی خالی...
گویی که هیچ گاه آنجا نبوده و در میان رنگ های ملایمش گم نشده...
صدای مهدیس و فشرده شدن دستش ، او را از فکر و خیال بیرون کشید و در حالی که سعی میکرد ، با تمرکز کافی به حرف هایش گوش کند با او هم قدم شد...
-مسیح من باید باهات حرف بزنم...
یه چیزی هست که باید بدونی و در واقع باید بدونم و این بهترین فرصت هست تا کمی باهم حرف بزنیم...
حالا تو برو ماشین رو از پارکینگ بیار ، من همین جا منتظرت میمونم تا برگردی...
بعدش هم بریم یه گوشه ایی بشینیم و راحت حرف بزنیم...
مسیح سرش را به اطرافش چرخاند و دور و برش را جست و جو گرانه نگاه کرد...
هیچ دلش نمیخواست از این خیابان دور شود...
نمیخواست محیا را آنجا و در کنار آن مرد ، باچشمان سبزش تنها رها کند...
با دست به آن طرف خیابان اشاره کرد...
به پارک کوچک و سرسبزی که پیش رویشان قرار داشت...
-بریم اونجا...
هوا هم خوبه ، دلم میخواد کمی قدم بزنم...
حرف هم میزنیم...
مهدیس ریز بینانه نگاهش کرد و در حالی که یک تای ابرویش را بالا می انداخت ، لبخند شیطانی بر لب نشاند...
از همان لبخند های قدیمی که مسیح عاشقشان بود...
-نه بابا تو فکر کردی من گوشام مخملی هست مسیح؟؟
واقعا من رو چی فرض کردی...
که هوا خوبه و میخوای قدم بزنی ، اصلا هم نمیخوای از محیا دور شی؟؟
romangram.com | @romangram_com