#یادم_تو_را_فراموش_پارت_213
-طبقه ی دوم ... در آخر ...
محیا نگاهی به مهدیس انداخت و با قدم هایی که کمی میلرزید به همراه منشی که حالا در کنارش ایستاده بود ، به سمت آن راهروی پر پیچ و خم حرکت کرد...
ارسلان کارتی از درون کیفش بیرون کشید و به سمت مسیح گرفت...
-دیگه شما میتونید تشریف ببرید مهران عزیز...
خودم باهاتون تماس میگیرم...
شماره من هم خدمتتون باشه ، تا هرموقع خواستین بتونید باهام تماس بگیرید...
ولی سعی کنید تا جایی که امکانش هست مزاحم من ومریضم نشید...
مسیح اخم کرد...
-ولی همسرم؟؟
-همسرتون حالش خوبه نگران نباشید...
مهدیس کمی جلو رفت و بازوی مسیح را در دست فشرد...
-خب ما کی بیایم دنبالش؟؟
-گفتم که باهاتون تماس میگیرم...
ولی مطمئنن تا 3 و یا حتی 4 ساعت دیگه اینجا مهمون من هستن...
و البته طی این ساعت گوشی من هم خاموش...
سپس دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا برد و به سمت همان راهرو حرکت کرد و نگاه خیره ی مسیح و مهدیس را پشت سرش جا گذاشت...
مسیح هنوز سرجایش ایستاده بود و با چشمانی مملو از تعجب و نگرانی ، به آن راهرو نگاه میکرد ...
راهرویی که با چراغ های کوچک آبی و بنفش مزین و نورانی شده بود...
مهدیس بازویش را در دست فشرد...
-بهتره بریم بیرون ، با اینجا ایستادن چیزی حل نمیشه...
بودن ما هم مشکلی رو حل نمیکنه...
بهتره اجازه بدیم دکتر امیری با علم و تجربه ی مخصوص به خودش ، کارش رو انجام بده...
مسیح با چشمانی سرخ وگرد شده از خشم به طرفش برگشت ، در حالی که سعی میکرد صدای پر حرص و خش دارش آرام باشد و به گوش کسی جز خودش و مهدیس نرسد...
-واسه چی نخواست ما اینجا باشیم اون هم توی اولین جلسه؟؟
اصلا اون دکتر لعنتی به چه حقی ما رو بیرون کرد و محیا رو با خودش برد؟؟
به نظر من که رفتارش مشکوک بود...
نباید الکی بهش اعتماد کنیم ، من نمیخوام به هیچ عنوان محیا کنار اون آدم عجیب و غریب باشه...
مهدیس با اینکه حال خودش هم بهتر از حال مسیح نبود ، با تمام نگرانی ها و اضطرابی که داشت لبخند آرامی بر لب نشاند و سعی کرد برادرش را آرام کند...
-آخه دیوانه کجاش مشکوک بود بنده خدا...
اون فقط داره به وظایفش عمل میکنه و مثل ما میخواد به محیا کمک کنه ، به همین زودی یادت رفت دکتر سهرابی چی گفت؟؟
اون خودش دکتر امیری رو به ما معرفی کرد و گفت اگر کسی بتونه به بهترین شکل ممکن، به محیا کمک کنه فقط اونه...
در ضمن تو نباید اینجوری به همه عالم و آدم بدبین و بی اعتماد باشی مسیح...
همه ی آدمها مثل هم نیستن...
romangram.com | @romangram_com