#یادم_تو_را_فراموش_پارت_212



دکتر جوان دستش را به طرف مسیح دراز کرد...

-سلام...

بنده امیری هستم...

ارسلان امیری...

مسیح با اکراه به او دست داد...

-مهران هستم...

دکتر امیری لبخندی زد و با ادب و احترامی خاص و مخصوص به خود ، به مهدیس نیز سلام کرد...

مهدیس ولی چهره اش درهم نشد، از دیدن خوشرنگی چشمانش...

به نظرش چشمانش زیبا و غرق در مهر و مهربانی بود...

چشمانی که پر نور میدرخشید...

ارسلان نگاهش را بین مهدیس و مسیح چرخاند و در آخر به محیا که سر به زیر ، با دستانی در هم گره کرده روی صندلی ، دقیقا وسط آن دو نشسته بود دوخت...

-خب این مورد سفارشی دکتر سپهری کجاست؟؟

ارسلان بار دیگر به مهدیس نگاه کرد و بازهم لبخند زد...

-مورد ما خجالتی تشریف دارن؟؟

مهدیس از دیدن چال حک شده ، در گوشه ی راست صورت دکتر امیری بی اراده لبخند زد...

-نه دکتر فقط امروز کمی بی حوصله و بی حرف شده...

والا همچین هم خجالتی نیست...

مسیح دندان هایش را پر حرص برهم فشرد و کنار محیا نشست...

دستش را از پشت دور صندلی و بازوی محیا حلقه کرد...

-محیا؟؟

میخوای بریم؟؟

اگه راحت نیستی و بخوای از اینجا میریم....

همین الان...

محیا نگاهش را تا چشمان نگران مسیح بالا آورد...

-میخوام بمونم ...

مسیح بازویش را آرام نوازش کرد...

-هرچی تو بخوای همون میشه عزیزم...

هرچی...

دکتر با نوک پایش ضربه ایی محکم ، روی پارکت های قهوه ایی سالن زد که باعث شد مسیح با اخم از صندلی اش جدا شود...

-دقیقا از60 ثانیه دیگه حق ویزیبت شما شروع میشه بانو...

محیا سرش را بالا گرفت و به صورت دکتر ارسلان امیری نگاه کرد...

سپس بی حرف از روی صندلی بلند شد...

دکتر امیری به منشی اش اشاره کرد و دستش را به سمت همان راهروی مارپیچ بلند کرد...


romangram.com | @romangram_com