#یادم_تو_را_فراموش_پارت_211
چندین نفر روی صندلی های دور تا دور سالن نشسته بودند و انتظار میکشیدند...
انتهای سالن راهروی مارپیچی بود ،که به واسطه ی چندین پله از سالن جدا میشد...
منشی قرار ملاقاتشان با دکتر امیری را چک کرد و از مسیح خواست چند دقیقه ایی منتظر بمانند تا دکتر بیاید...
مسیح در حالی که چشمانش سرشار از استرس و اضطراب بود ، در کنار محیا نشست...
روی صندلی خم شد وکاملا به طرفش برگشت...
-نگران هیچ چیز نباش باشه؟؟
من کنارت هستم...
محیا به طرفش برگشت و طوری نگاهش کرد ، که مسیح خود را عقب کشید و به صندلی اش تکیه داد...
انگار که با نگاهش به او میگفت ، بود و نبودت برای من اهمیتی ندارد...
دیگر ندارد...
و من دیگران نگران هیچ چیز نیستم...
دیگر نیستم...
پس از چند ثانیه ی کوتاه ، همراه با باز شدن در چوبی و به گوش رسیدن صدای قدم هایی محکم در فضا و به دنبالش پیچیدن بوی خنک ادکلان مردانه ایی ، منشی جوان با احترام و لبخند از پشت میز بلند شد...
-سلام دکتر...
نگاه مسیح روی مردی با کیف چرمی در دست ،که حالا پشت به او و جلوی میز منشی ایستاده بود چرخید...
-سلام بانو...
چه خبر ؟؟ اوضاع خوبه؟؟
همه چیز مرتبه؟؟
-بله دکتر مگه میشه مرتب نباشه...
خیالتون راحت مشکلی نیست...
فقط اینکه راستی بیمار سفارشی دکتر سپهری هم چند دقیقه ایی هست که اومده و منتظرتونه...
سپس به پشت سرش اشاره کرد...
-جدا؟؟
چه خوب اتفاقا خودم هم منتظرشون بودم...
دکتر خوش بو و خوش پوش ، روی پاشنه ی پا چرخید...
مهدیس و مسیح هم زمان از جایشان بلند شد...
در همان لحظه نگاه مسیح ، قبل از هرچیزی روی چشمان خوشرنگ اش خیره ماند...
برای لحظه ایی چشمانش سوخت ، از سبزی خوشرنگ چشمان آن دکتر جوان...
از آن رنگ متنفر بود...
نفرت در تمام جانش نشست...
ناخواسته چهره اش در هم شد و کمی سرش گیج رفت...
در آن لحظه فقط دلش میخواست ، دست محیا را بگیرد و از آنجا برود...
دور شود...
romangram.com | @romangram_com