#یادم_تو_را_فراموش_پارت_210

من مطمئنم...

محیا بازهم چشمانش را بست و بازهم فکر کرد ، که هیچ مشکلی ندارد...





دیگر در طول مسیر هیچ یک حرفی نزدند و در سکوت به آهنگ ملایمی که پخش میشد ،گوش میکردند...

هرکس در فکر و خیال خودش به سر میبرد...

فقط محیا بود که به هیچ چیز فکر نمیکرد و دیگر ذهنی آشفته و درگیر نداشت...

قبل از رسیدن به کلینیک ، سحر را به اصرار خودش در نزدیکی خانه اش پیاده کردند...

با تمام وجود دلش میخواست در کنار محیا باشد و از او مراقبت کند ، ولی امتحانات اش نزدیک بود و کلی درس عقب افتاده و نخوانده داشت...

در ضمن میدانست که با وجود مهدیس که همه جوره مواظب و حامی اوست ، دیگر جای هیچ نگرانی نیست...

مسیح به خاطر این چند روز و تمامی زحماتش از او تشکر کرد و به راهش ادامه داد...

با رسیدن به مقصد مورد نظر، ماشین را در پارکینک کوچک و خصوصی مهر پارک کرد...

مهدیس سریع از ماشین پیاده شد و به محیا نیز کمک کرد از ماشین پیاده شود...

زیر بازویش را گرفت و بوسه ی گرمی بر صورتش زد...

آرام و آهسته قدم برمیداشت ، تا برای محیا کوچکترین مشکلی پیش نیاید...

-قربونت بشم الهی ، چرا با خودت اینجوری کردی آخه؟؟

من چقدر بهت گفتم مواظب خودت باش و این همه خودت رو عذاب نده ، ولی گوش نکردی...

اصلا اون شب چه اتفاقی واست افتاد محیا؟؟

هان؟؟

با من حرف نمیزنی خواهرم؟؟

محیا به رو به رویش چشم دوخته بود و قدم های کوچکی برمیداشت...

-کدوم شب؟؟

مهدیس آهی کشید و سرش را تکان داد...

پس از چند لحظه مسیح هم خودش را به آنها رساند و در کنار محیا قرار گرفت...

در کنار همسرش...

هر سه باهم و در کنار هم ، وارد کلینیک شیک و فوق العاده تمیز و زیبای مهر شدند...

بوی خوش گل مریم در فضای کوچک سالن انتظار پیچیده بود و آرامش را به رگ و پی همه تزریق میکرد...

مسیح از مهدیس خواست روی صندلی بشینند و خودش به سمت میز منشی حرکت کرد ، تا نامه ی دکتر سپهری را نشانش بدهد...

مهدیس محیا را روی صندلی های شکلاتی رنگ نشاند و دستش را در میان دستانش گرفت...

محیا سرش را به دیوار پشت سرش چسباند و چشمانش را برهم گذاشت...

خسته بود و دلش میخواست بخوابد...

خوابی عمیق و طولانی...

مهدیس با دقت به اطرافش نگاه کرد...

همه چیز زیا و مرتب چیده شده بود...


romangram.com | @romangram_com