#یادم_تو_را_فراموش_پارت_209

نگاه از محیای آرام گرفت و ماشین را به سمت کلینیک دکتر امیری به حرکت درآورد...

در حالی که مدام با خود فکر میکرد ،که محیا دیگر هیچ چیز را نمیبیند یا فقط او را نمیبیند...

و شاید هم نمیخواهد ببیند...

مهدیس نگاهی به مسیح انداخت ، که متفکر و در سکوت رانندگی میکرد...

دستش را به جلو برد و ضبط ماشین را روشن کرد تا کمی جو موجود را عوض کند...

سپس با لبخند به سمت عقب برگشت...

-خوبی محیا جونم؟؟

بهتری؟؟

درد نداری؟؟

محیا برای لحظه ایی چشمانش را باز کرد و آرام پلک زد...

مسیح از آینه به چشمان سیاه و خاموشش نگاه کرد...

هرگاه نگاهش میکرد ، دلش میگرفت از دیدن سیاهی چشمان آهویی اش...

چشمانی که دیگر نمیدرخشید...

برق نمیزد...

نمیخندید...

لبانش را پر حرص برهم فشرد و در دل خودش را لعنت کرد...

تمام گذشته اش را هم...

صدای آرام و بی حال محیا باعث شد ، بار دیگر نگاهش را به او و چشمانش بسپارد...

به اویی که اصلا نگاهش هم نمیکرد...

او را نمیدید...

-کجا میریم؟؟

مهدیس دستش را به سمت عقب برد و دست سرد محیا را در دست فشرد...

-داریم میریم کلینیک...

باید مطمئن بشیم که حالت خوبه و هیچ مشکلی نداری...

سلامتی تو از هرچیزی واسه ی ما مهمتره عزیزم...

سیاهی چشمان محیا به طرف چپ چرخید و در چشمان نگران مسیح قفل شد...

حالا صدایش کمی بغض آلود بود...

کمی نالان...

-من هیچ مشکلی ندارم...

مسیح با حرص و نفرت ، دنده را جا به جا کرد و پایش را بیش تر بر پدال گاز فشرد...

سحر سر محیا را بیشتر به خود فشرد و کنار گوشش زمزمه کرد...

-آروم باش دختر خوب...

آروم باش...

به زودی همه چیز درست میشه...


romangram.com | @romangram_com