#یادم_تو_را_فراموش_پارت_208
-نباش...
سپس با قدم هایی که سعی میکرد محکم و استوار باشد ، به طرف ساختمان سفید رنگ رو به رویش حرکت کرد...
به سمت زندگی سر در هوایش...
مهدیس به رفتن برادرش نگاه میکرد ...
برادری که ناخواسته به سوی زندگی و سرنوشتی که برایش رقم خورده بود میرفت...
زندگی که در همسر خیانت کار و فرزند بیماری که گویی از آن او نبود ، خلاصه میشد...
دیگر نه زندگی و نه هیچ چیز دیگری متعلق به او نبود...
انقدر نگاه کرد ، تا مسیح از جلوی دیدگانش محو شد...
به درخت پشت سرش تکیه داد...
سرش را به سمت آسمان بلند کرد و به هوای گرفته و ابری خیره شد...
ولی در میان آن همه غم و گرفتگی بازهم خدا را میدید...
خدایی که همیشه و همه جا مواظب بندگانش بود...
دستش را دور بازوی محیا حلقه کرد و لبخند آرام و پر محبتی به رویش زد...
-میتونی راه بیای عزیزم؟؟
محیا بی حرف سرش را تکان داد و سعی کرد صاف و مستقیم راه برود تا بیش از این به مهدیس و سحر ، که همانند دو نگهبان دو طرفش را گرفته بودند تکیه نکند...
در آن لحظه مغزش خالی خالی بود و به هیچ چیز فکر نمیکرد...
هیچ چیز در ذهنش نبود...
دیگر درگیر فکرهای مختلف و عجیب غریب هم نبود...
حالا دیگر وجودش خالی و تهی از هرچیزی شده بود...
نه پریشان و نه آشفته حال...
مسیح پس از انجام کارهای ترخیص و برداشتن وسایل محیا ، با قدم های سریع و بلند خود را به آنها و ماشین رساند...
در جلو را برای محیا باز کرد و دستش را به طرف اش گرفت تا برای نشستن کمکش کند...
محیا با چشمان بی تفاوت اش به مسیح که منتظر کنار در ایستاده و دستان یاری دهند اش که به سمتش دراز شده بود ، نگاه کرد...
چشمان سرد و طرز نگاه کردنش ، تن مسیح را مور مور کرد...
سپس سرش را پایین انداخت و به طرف در عقب حرکت کرد و در کنار سحر نشست...
مسیح نفسش را به بیرون فوت کرد و پس از چند لحظه ماشین را دور زد و پشت فرمان نشست...
به محض جای گرفتن در ماشین ، از آینه نگاهی به محیا انداخت...
محیایی که انگار دیگر او را نمیدید...
سرش را روی شانه ی سحر گذاشته و چشمانش را بسته بود...
صورتش آرام و بی خیال بود...
گویی در این دنیا هیچ گونه دغدغه ایی نداشت...
با صدای بسته شدن در جلو و نشستن مهدیس کنارش ، به خودش آمد...
romangram.com | @romangram_com