#یادم_تو_را_فراموش_پارت_207

لبانش را با انزجار خاصی جمع کرد و بی معطلی از اتاق بیرون زد...

قدم هایش ناخداگاه تند و سریع شده بود...

تقریبا میدوید ، تا هرچه زودتر از آن محیط خفقان آور خلاص شود...

دور شود...

از آنجا متنفر بود...

دستانش را مشت کرد و به خود نهیب زد تا آرام باشد...

تا صبوری کند...

حس خوبی نداشت و نمیدانست چرا یک دفعه ایی این همه استرس گرفته...

انگار به نوعی همه چیز روی دور تند افتاده بود و او از این همه تندی میترسید و هراس داشت...

او از فردا و فاش شدن حقیقت هراس داشت...

در شیشه ایی بزرگ را حل داد و وارد محوطه ی بیرونی بیمارستان شد...

سرش را دور تا دور چرخاند و با نگاهش به دنبال مسیح که کمی آن طرف تر به درختی تکیه داده بود گشت...

مهدیس با قدم هایی که حالا آرام و بی حس شد بود ، به سمتش رفت و در چند قدمی اش ایستاد...

از صورت و حالت غم بار چشمانش چیزی نمیفهمید...

پر هراس صدایش زد و به صورت برادر خیره شد...

صورتی که ته ریش های در آمده معصوم و مظلومش کرده بود...

-مسیح؟؟

صدای مسیح ولی آرام و خش خورده بود...

-تو دیگه برو خونه...

دیگه نیازی نیست اینجا باشی...

برو...

مهدیس جلوتر ایستاد و به لباس روشن مسیح چنگ زد...

-چی شد؟؟

-تا یک ساعت دیگه مشخص میشه...

نمیخوام هیچکسی اینجا باشه ، تو هم برو خونه مهدیس مامان تنهاس...

-مسیح؟؟

هنوز که چیزی مشخص نشده ، خواهش میکنم بزار پیشت بمونم...

من نمیخوام تنهات بزارم...

-مشخص میشه...

تا یک ساعت دیگه خود دکتر نامجو بهم زنگ میزنه و جواب رو میده...

حالا برو...

الان میخوام تنها باشم...

-من نگرانتم...

مسیح چند قدم به جلو برداشت و پشت به مهدیس ایستاد...


romangram.com | @romangram_com