#یادم_تو_را_فراموش_پارت_206

چشمانش را برهم گذاشت و به چند ثانیه نکشید که از خستگی بیهوش شد...





با لذت و حس دوست داشتنی عمیق ، به چشمان باز و تیره ی امیر حسین نگاه میکرد...

سفیدی چشمانش به زردی میزد و حالت نگاهش بیمار گونه بود...

صورت کوچک اش لاغر شده بود و مثل همیشه رنگ پریده به نظر میرسید...

دستان کوچکش را در هوا و جلوی چشمانش تکان میداد و همراه با صداهای آرامی که از خود در می آورد ، بازی میکرد...

مهدیس موهای نرم و نازکش را نوازش کرد...

چقدر این کودک کوچک و آرام را دوست داشت و چقدر دلش میگرفت برای صورت تکیده و حال ندارش...

لبانش آرام میخندید ، ولی چشمان بی خواب و خسته اش پر از غم وناراحتی بود...

پر از آه و حسرت...

پس از لحظه ایی نگاهش را از کودک سحرخیز رو به رویش گرفت و به ساعت مچی اش دوخت...

ساعت 7 صبح بود و دل بیتاب اش ، در سینه آرام و قرار نداشت...

تمام شب گذشته را بیدار مانده و به امروز فکر کرده بود و اتفاقاتی که پیش رو داشت...

حوادثی که ممکن بود روی دهد...

وقتی به روزهای آینده و فرداها فکر میکرد ، حالت تهوع میگرفت و حسی بد تمام وجودش را در برمیگرفت...

با اینکه دل خوشی از پریسان نداشت و به هیچ عنوان از او خوشش نمی آمد ، ولی دلش به حال برادرش و این کودک بینوا میسوخت و دلش نمیخواست زندگی تنها برادرش خراب شود...

زندگی که میدانست برادرش دوست داشته...

برایش مهم و باارزش بوده...

با شنیدن صدای زنگ کوتاهی ، سریع گوشی اش را از روی تخت چنگ زد و پیام تازه رسیده را باز کرد...

پیامی که از طرف مسیح برایش آمده بود ، باعث شد قلبش در سینه فرو بریزد و دستانش کمی بلرزد...

چشمانش روی کلمات میگشت و هر لحظه وجودش بی قرار تر شد...

"بیا توی محوطه ی بیرون من منتظرت هستم"

دستش را به پیشانی عرق کرده اش کشید...

گوشی را درون کیفش رها کرد و از جایش بلند شد...

کف دست خیس و عرق کرده اش را روی ملافه های سفید کشید و بوسه ی آرام و لرزانی بر صورت امیر حسین زد...

امیر حسین با چشمان درشت و قهوه ایی اش ، نگاهش کرد و پس از چند ثانیه آرام ولی صدا دار خندید...

اشک در چشمان مهدیس حلقه زد...

در آن لحظه حس میکرد ، دستان قوی و نیرومندی گلویش را به شدت میفشارد...

حس خفگی داشت...

تمام تنش و بیش از همه سرش درد میکرد و هر لحظه بی طاقت تر میشد..

دیگر توان ایستادن و نگاه کردن نداشت...

رویش را برگرداند ، نگاه کوتاهی به پریسان انداخت که هنوز در خواب به سر میبرد...

خشم و نفرت به جای غم و اندوه در چشمانش نشست...


romangram.com | @romangram_com