#یادم_تو_را_فراموش_پارت_205
دلم واسه غم چشماش گرفت...
حالش اصلا خوب نبود...
در ضمن خیلی خسته بود و گفت هزار جور کار و گرفتاری داره و نمیتونه شب رو بیاد بیمارستان...
واسه همین از من خواست بیام پیشتون تا تنها نباشید...
خیلی هم نگرانت بود...
ازم قول گرفت شب رو بیدار بمونم تا تو یکم بخوابی...
گفت دیشب هم نخوابیدی...
پریسان به چشمان نم دار مهدیس خیره شد...
-خودش کجا رفت؟؟نگفت کی میاد؟؟
-رفت خونه کمی استراحت کنه...
گفت فردا صبح میاد بیمارستان , البته اگه کارهاش زود تموم بشه...
مثل اینکه یه آزمایش داده قراره فردا بیاد جوابش رو بگیره...
پریسان در جایش تکانی خورد...
-چه آزمایشی؟؟
-مسیح بهم گفت که اون آزمایشگاه قبل از ازدواجتون چه اشتباهی کرده , مثل اینکه دوباره آزمایش داده ولی امرزو جوابش آماده نبوده...
بیشتر عصبانیتش هم از همین بود...
بهش گفتن فردا آماده میشه...
گفت اگه خودم رسیدم بیام که هیچ وگرنه بگو پریسان بره جواب رو بگیره...
پریسان نفس حبس شده اش را به بیرون فرستاد ...
گویی بعد از ساعت ها توانست نفس راحتی بکشد...
لبخندی عمیق بر لبانش نقش بست...
-حتما...
خودم فردا صبح میرم میگیرم...
به مسیح هم خبر میدم که با خیال راحت به کارش برسه...
اصلا نیازی نیست اون این همه راه رو بیاد...
خب ما که هستیم...
مهدیس پلک زد و نگاهش را به امیر دوخت...
دست کوچکش را در دست گرفت و آرام بوسید...
دیگر تحمل نگاه کردن به چهره ی پریسان را نداشت , در حالی که به خوبی حس میکرد رفتارش مشکوک است...
-برو یکم استراحت کن تا واسه فردا سرحال باشی...
من خودم پیش امیر میمونم...
پریسان با لبخند سرش را تکان داد و از جایش بلند شد تا روی مبل گوشه ی اتاق کمی دراز بکشد...
حالش کمی بهتر بود و از دلهره های حال بهم زنش کم شده بود...
حالا بهتر میتوانست نفس بکشد و کمی بخوابد , بی اینکه از فردا و رو شدن خیانت بزرگش بترسد...
romangram.com | @romangram_com