#یادم_تو_را_فراموش_پارت_204
-ببخشید پریسان جان ترسوندمت...
پریسان هاج و واج نگاهش میکرد...
زبانش کاملا بند آمده بود و توان سخن گفتن و یا حتی قدمی از قدم برداشتن نداشت...
فقط به طور عجیبی دلش میخواست از انجا فرار کند...
با تمام وجودش بدود و هرچه میتواند از آنجا دور شود...
ولی اسیر بود...
اسیر کودک بیمارش که مانند طناب دست و پایش را بسته بود...
مهدیس باز هم جلو رفت و دقیقا رو به رویش ایستاد...
-گفتم شاید خواب باشی واسه همین در نزدم که بیدارت نکرده باشم...
بازم ببخشید انگار خیلی ترسیدی...
پریسان پس از چند لحظه که از بهت اولیه اش کم شده بود , نفس سنگین و پر لرزشش را به بیرون فرستاد و دستش را روی گلویش که به شدت خشک شده بود فشرد...
نگاهش روی چشمان آرام و کمی سرخ مهدیس میچرخید و ذهنش در حال مرور حرف هایش که هیچ خصومتی در آن دیده نمیشد...
کمی آرام گرفت و توانست دوباره روی صندلی اش بشیند...
در حالی که با خود میگفت اونجور وارد شدنت از صد تا در زدن بدتر بود...
و در دل به او که آنجور باعث ترسش شده بود , فحش میداد...
مهدیس نگاه کنجکاوش را از او گرفت و به سمت تخت امیر حسین برگشت...
در یک لحظه همه چیز از یادش رفت و چشمان عسلی اش پر از اشک اندوه شد...
حالا عذاب و رنج دیدن واقعیت , صد برابر بدتر از شنیده هایش بود...
هیچگاه فکرش را نمیکرد که امیر کوچک و زیبا را روزی در این حالت ببیند...
لبش را به دندان گرفت و ارام گریست , برای کودکی که آنجور بی گناه و معصوم روی تحتی بزرگ اسیر شده بود...
صدای آه کشیدن پریسان او را به خود آورد...
با دست آرام اشک هایش را پاک کرد و گوشه ی تخت نشست...
-واقعا متاسفم...
وقتی مسیح از اتفاقی که واسه ی امیر افتاده واسم گفت , به یک باره تمام وجودم آتیش گرفت...
خیلی ناراحت شدم...
آخه این بچه ی بی گناه تقاص چی رو داره پس میده؟؟
این جزای کدوم گناهه؟؟
پریسان خود را روی صندلی جمع کرد...
به یک باره تمام موهای تنش سیخ شد و ارزش خفیفی بر اندامش نشست...
هنوز از چیزی خبر نداشت...
نه از مسیح که از ظهر آنجور غیبش زده بود و از گرفتن جواب آزمایشش...
ولی این رفتار مهدیس نشان از آرامش و بی خبری داشت...
مهدیس پس از چند لحظه نگاه کردن به ان تخت پر عذاب , به سمت پریسان برگشت و به چشمان خسته و پریشانش زل زد...
-مسیح امروز عصر اومد خونه و گفت تو این چند روز چی شده...
romangram.com | @romangram_com