#یادم_تو_را_فراموش_پارت_203

-اول میرم به کلینیکی که نامجو بهم گفت واسه انجام تست...

نفسش را با فاصله ی تقریبا زیادی به بیرون فرستاد و به چشمان نگران خواهرش نگاه کرد...

-بعدش میام دیگه...

-همون موقع جواب آزمایش رو بهت میدن؟؟یا باید صبر کنی؟؟

مسیح سرش را تکان داد...

-نمیدونم مهدیس...

تا نرم اونجا مشخص نمیشه...

-مسیح؟؟

من واقعا نگرانت هستم...

بهم قول بده مواظب خودت باشی داداشی...

هرچیزی که شد و هر اتفاقی که افتاد سفت و محکم باش...

مسیح همیشگی باش...

باور کن یک سری آدمها ارزشش رو ندارن که بخوای واسشون...

مسیح با اخم هایی در هم گره خورده و فکی سفت و منقبض سوییچ را چرخاند...

با روشن شدن ماشین مهدیس حرفش را خورد...

عقب ایستاد و به رفتن برادرش چشم دوخت و وقتی مسیح و ماشین خاکستری اش از دیدش خارج شد , به سمت درب ورودی بیمارستان به راه افتاد...

مدام حرف هایش را در ذهن مرور میکرد , تا کاملا عادی و طبیعی صحبت کند...

میخواست درست مثل همیشه باشد...

مهدیس همیشگی...

حتی بهتر و مهربان تر از همیشه...

حالا میخواست خواهر شوهر مهربان و فداکاری باشد که هیچ گاه نخواسته بود باشد...

نه برای او...

ته دلش کمی شور میزد و دلواپس بود...

ولی تمام ناراحتی و نگرانی اش بابت مسیح و امیر حسین بود , نه آن زنی که حتی به عنوان زن برادرش هم قبولش نداشت...

از او و چهره ی جذابش متنفر بود...

چندین نفس عمیق و پشت سرهم کشید و به دنبال نشانی که مسیح به او داده بود , راهی اتاق های ردیف و پشت سرهم شد...

پشت در اتاق 212 چند لحظه مکث کرد...

چشمانش را بست و با اراده ایی محکم و قوی تر , همراه با حس نفرتی که حالا بیشتر از هر زمانی در رگ هایش جاری بود و او را استوار تر میکرد , دستگیره ی سرد اتاق را پایین کشید و وارد شد...

با ورد ناگهانی اش پریسان تکان بدی خورد و هراسان و شتاب زده از جا پرید...

با چشمان گشاد شده و مضطربش به در اتاق و مهدیس چشم دوخت...

گویی که منتظر فرشته ی مرگ باشد...

منتظر رسیدن عذاب...

مهدیس با دیدن حالتش ناچارا لبخند آرامی بر لب نشاند و نزدیک شد...

در حالی که دست مشت شده اش را داخل جیب اش فرو میبرد , تا هیچ کسی غیر از خودش متوجه این لرزش خفیف نشود...


romangram.com | @romangram_com