#یادم_تو_را_فراموش_پارت_202
-آروم باش پسرم...
این تنها راهی هست که میتونی محیا رو نجات بدی...
مگر نگفتی دوستش داری؟؟
مسیح مطیعانه سرش را تکان داد...
-اگر اینجوری محیا سالم و مثل روز اولش میشه من حرفی ندارم...
حالا بگید من باید چیکار کنم؟؟
دکتر سهرابی روانویس مشکی اش را در دست فشرد و مشغول نوشتن شد...
-ببرش به این آدرسی که واست مینویسم...
من با دکتر امیری , همون دوستم رو میگم , صحبت کردم و وضعیت رو واسش گفتم...
اونجا دکتر خودش معاینه میکنه و اگر لازم باشه توی کلینیک اش بستریش میکنه تا بهبودی کامل...
مسیح دستش را دراز کرد و برگه ی خط خطی شده را از دستان چروک خورده ی دکتر گرفت...
با تمام نفرتش از بیمارستان و بوی الکل و تمامی سفید پوشان , با تمام حس انزجار و خفگی اش , ولی حس خوبی به این دکتر میانسال داشت...
حس میکرد او را دوست دارد و از وجود آرام او آرامش میگیرد...
برگه ی کوچک را در جیبش گذاشت...
سپس دستش را به طرف دکتر سهرابی دراز کرد...
دکتر دستش را محکم فشرد...
-مراقب همسرت باش جوون ...
هیچ گاه اجازه نده که ناملایات زندگی روح پاک و حساسش رو تخریب کنه...
اون مثل یک گل باید همیشه شاداب و با طراوت باشه...
سعی کن باغبان خوبی باشی...
اجازه نده باد و طوفان پژمرده اش کنه...
مسیح چشمانش را بر هم فشرد و از اتاق خارج شد و به سمت اتاق محیا حرکت کرد...
در حالی که مدام به محیا و حرف های دلنشین دکتر فکر میکرد...
هرچه بیشتر به رفتار گذشته و زندگی مشترکشان می اندیشید , خودش را بیش از پیش مقصر میدانست و محکوم میکرد...
حالا در ذهنش فقط یک جمله نقش میبست...
"او ناخواسته انتقام چه کسی را از چه کسی گرفته بود؟؟"
با چهره ایی متفکر از ماشین پیاده شد...
ابتدا نگاهی به آسمان سیاه و بی ستاره شب انداخت ...آسمانی که گویی در سیاهی مطلق فرو رفته بود...
آن شب حتی ماه روشن و درخشان را در آسمان نمیدید...
سپس نگاه گرفته اش را از دل سیاه آسمان گرفت و سرش را نزدیک شیشه ی ماشین قرار داد...
-فردا کی برمیگردی بیمارستان؟؟
مسیح که از خستگی بیش از حد , دیگر توانی در بدن نداشت , سرش را به صندلی کرم رنگ ماشین تکیه داد و چشمانش را بست...
romangram.com | @romangram_com