#یادم_تو_را_فراموش_پارت_201
توی تمام مدتی که باهاش حرف میزدم , رفتارهای متفاوت و عجیبی از خودش نشون میداد...
گاهی خوب حرف میزد و جواب سوال هام رو میداد...
گاهی با ناباوری به اطرافش نگاه میکرد...
نه اینکه بگم عمدی توی کار باشه و داره تظاهر میکنه نه...
در واقع هیچ کدوم این کارها دست خودش نیست...
ذهنش اینجور عکس العمل نشون داده و باعث میشه ناخداگاه اصلا به یک سری چیزها فکر نکنه و یا واسش مهم نباشه...
انگار که فراموش کرده باشه...
توی تمام اون لحظات حس میکردم داره از یک چیزی دوری میکنه...
شاید از یادآوری چیزی که باعث شده اینجوری بشه...
از اون حادثه و یا هرچیز دیگه ایی که مطلقا در موردش صحبت نمیکرد ...
مسیح با چشمهای گشاد شده و صورتی درهم به دکتر نگاه میکرد...
-خب حالا باید چیکار کرد؟؟
من باید چیکار کنم؟؟
دکتر ابرویی بالا اندخت...
-من با یکی از دوستانم که روانپزشک قابل و مورد اطمینانی هست در این باره صحبت کردم...
به اعتقاد اون شک روحی توی افراد مختلف متفاوت هست و گفت که خودش شخصا باید بیمار رو معاینه بکنه تا بتونه تشخیص درستش رو بگه...
اصلا شاید نیاز باشه چند وقتی رو تخت نظر خود دکتر قرار بگیره و بستری بشه...
مسیح به یک باره از جا بلند شد...
اخم هایش را در هم کشید و دستش را در هوا تکان داد...
-ولی همسر من دیوانه نیست که نیاز باشه یک روانپزشک معاینه اش کنه...
محیا سالمه من مطمئنم...
اون من رو شناخت..
اسمم رو یادش بود...
-من نگفتم خانوم شما روانی هست پسر جان...
ولی الان و در حال حاضر دچار یک سری مشکلات روحی و روانی شده , که اگه به موقع و درست درمان نشه ممکنه دائمی و همیشگی بشه...
و روز به روز هم پیشرفت کنه...
تو این رو میخوای؟؟
مگر همین چند لحظه ی پیش نگفتی هرکاری از دستت بر بیاد واسش انجام میدی؟؟
خب راهش اینه...
باید شروع کنی و نزاری این فشار روحی و روانی بیش از این پیشرفت کنه...
مسیح نفس حبس شده و سنگینش را به بیرون فرستاد...
دستانش را به کمرش زد و سرش را پایین انداخت...
حالا حس و حال کس را داشت , که مسافت زیادی را دویده و دیگر نفس کم آورده...
ریه هایش سنگین و قفسه ی سینه اش منقبض شده بود...
romangram.com | @romangram_com