#یادم_تو_را_فراموش_پارت_200
-دیشب که کنارش بودم چند لحظه بیدار شد...
چند کلمه حرف زد...
-خب؟
- من رو شناخت ... اسمم رو صدا کرد ...
ازم خواست ببرمش خونه ...
ولی...
ولی فکر میکنم یه بخشی از حافظه اش رو از دست داده ...
یه جور فراموشی...
انگار که زمان رو گم کرده باشه و ندونه الان تو چه موقعیتی قرار داده...
انگار تو یه جور گیجی و بی خبری باشه...
دکتر سهرابی آرام پلک زد...
-فکر میکنم این رو میدونی که فشار عصبی میتونه یک دنیا مرض به دنبال داشته باشه...
و گاهی اثراتش انقدری قوی و مضر هست که دیگه کاریش نمیشه کرد...
شما که این همه همسرت رو دوست داری نباید بزاری اینجوری دچار حمله ی عصبی و شک بشه...
و اونقدری داغونش کنه که به قول خودت گم بشه...
مسیح سرش را پایین انداخت...
خودش میدانست باعث عذاب محیا است...
باعث عذاب همه...
-به هر حال این اتفاق افتاده و الان فقط باید به فکر چاره بود...
-من باید چیکار کنم دکتر ...
هرکاری لازم باشه واسش انجام میدم تا حالش خوب بشه...
هرکاری...
-خانم شما دچار شک عصبی شده و به دنبال اون به قول شما یه چیزایی رو فراموش کرده...
ولی به نظر من همسر شما دچار فراموشی نشده...
اتفاقا برعکس همه چیز رو خیلی هم خوب به یاد داره و میدونی کی هست و کجاست...
در واقع اونقدری میدونه که باید...
فقط دلش نمیخواد بدونه و به یاد داشته باشه...
مسیح ناباورانه به دکتر سهرابی چشم دوخت...
-من امروز خیلی باهاش حرف زدم و خب آزمایش های لازمه هم انجام شد...
به نظر من همسر شما ترسیده...
و حالا داره از واقعیت و از تمام چیزهایی که باعث این ترس اش شده فرار میکنه...
طی شوک روحی که بهش وارد شده و ما نمیدونیم اون شک چی بوده و طی چه حادثه ایی , ترس و درماندگی تمام وجودش رو فرا گرفته...
romangram.com | @romangram_com