#یادم_تو_را_فراموش_پارت_199
مهدیس نگاه شادش را به مسیح سپرد...
-ما میریم پیش محیا...
-باشه فقط زیاد سوال پیچش نکنید , محیا الان باید استراحت کنه...
منم میرم ببینم دکتر چی میگه...
مهدیس بی حرف سرش را تکان داد و به همراه سحر راهی اتاق محیا شد..
مسیح نفس تازه ایی گرفت و با قدم های محکم و استوار به سمت اتاق دکتر حرکت کرد...
حالا در بیمارستان بود...
باز هم برای گرفتن جواب آزمایش و شنیدن حرف هایش راهی اتاقی کوچک میشد...
پاهای بلند و کشیده اش کمی میلرزید و ترس و دلهره ایی کمرنگ , از بابت سلامتی محیا در وجودش نشسته بود...
ولی بازهم حسی درون وجودش میجوشید که او را امیدوار میکرد...
با قلبی مملو از امید , چند ضربه ی کوتاه به در اتاق زد و بعد از شنیدن صدای گرم و آرام دکتر وارد اتاق شد
اتاق مربعی شکل تقریبا بزرگ و دل باز, با دکوراسیون سفید وجودش را پر از آرامش کرد...
نگاه مسیح روی پنجره ی بزرگ که درختان بزرگ و سربه لک کشیده ی محوطه ی پشتش را به نمایش گذاشته بود چرخید...
-بشین...
با شنیدن صدای دکتر سهرابی نگاه از پنجره و فضای زیبایش گرفت و روی مبل سفید رنگ نشست و خود را منتظر شنیدن صحبت هایش نشان داد...
دکتر دستانش را روی میز عمود کرد و به چشمان خسته ولی منتظر مسیح زل زد...
سوال بی ربط و ناگهانی اش قلب مسیح را در سینه متلاطم کرد و خون را در رگ هایش جاری ساخت...
-خیلی دوستش داری؟؟
مسیح بی حرف به چهره ی دکتر خیره شده بود و با خود فکر میکرد...
" خیلی دوستش دارم؟ "
دکتر سهرابی لبخند آرامی بر لب نشاند...
-عجب سوال مزخرفی پرسیدما...
وقتی خواهرت این همه واسش نگران هست و از چشماش عشق و محبت میباره , دیگه وای به حال تو...
مگه نه؟؟
مسیح لبخند آرامی بر لب نشاند و آرام زمزمه کرد...
-دوستش دارم...
-این خیلی خوبه...
دوست داشتن مهمترین نکته است و میشه هر مشکلی را به واسطه ی عشق و دوست داشتن حل کرد...
هر مشکلی رو...
حالا میدونی چه اتفاقی واسه همسرت افتاده؟؟
و چه مشکلی واسش پیش اومده؟؟
مسیح لبانش را بر هم فشرد و سرش را تکان داد...
romangram.com | @romangram_com