#یادم_تو_را_فراموش_پارت_198
-خب...
بگذریم...
حالا بگو من باید چیکار کنم ...
میخوای چه کاری رو انجام بدم؟؟
با باز شدن در اتاق و بیرون آمدن دکترسپهری هر سه نفر بیتاب و منتظر , مانند فنر از جا پریدند و به سمت اش هجوم بردند...
دیگر هیچ کدام طاقت این همه بی خبری و خودداری را نداشتند و میخواستند هرچه سریع تر بدانند نتیجه ی آزمایشات و معایناتی که حدود چند ساعت طول کشیده , چه بوده و حال محیا چه گونه است...
مهدیس جلوتر از همه ایستاد و با نگاه لرزان و براقش به دهان دکتر چشم دوخت...
-چی شد آقای دکتر ؟؟
وضعیت محیا چه جوری بود؟؟
دکتر میانسال دستی در میان موهای جوگندمی اش کشید و نگاهش را بین مسیح و مهدیس چرخاند...
مسیح نفس عمیقی کشید و به مهدیس اشاره کرد...
-خواهرم هستند دکتر ...
دکتر لبخند کوتاهی بر لب نشاند و با دقت و ریز بینی, به چهره ی مضطرب مهدیس خیره شد......
-چه خواهر شوهر مهربان و دلسوزی ...
باید اعتراف کنم که تا به حال همچین چیز نادری رو به چشم ندیده بودم...
سپس کاملا به طرف مسیح چرخید و دستش را روی شانه اش گذاشت...
-باید با شما در مورد مساله ی مهمی صحبت کنم , تا چند دقیقه دیگه تشریف بیارید به اتاقم تا با هم حرف بزنیم...
مرد و مردونه...
و بازهم نگاهش را به مهدیس که ناراحتی از چشمان روشنش میبارید دوخت...
با همان لبخند پر آرامشش...
-شما هم نگران نباش دخترم ...
ما نهایت تلاشمون رو میکنیم که محیا بهتر از روز اولش بشه...
البته با کمک هم...
مهدیس سرش را پایین انداخت...
دلش میخواست بیشتر از حال و روز محیا بداند ...
از اینکه چه اتفاقی برایش افتاده و او الان چه حالی دارد , ولی انگار چاره ایی جز صبر کردن و سکوت نداشت...
دکتر پوشه ی درون دستانش را به سینه اش فشرد و قدم زنان از جلوی چشمانشان گذشت...
مهدیس به یک باره چند قدم به سمتش برداشت...
-آقای دکتر؟؟
من میتونم چند لحظه محیا رو ببینم؟؟
فقط چند لحظه...
دکتر آرام پلک زد و از پیچ راهرو گذشت...
romangram.com | @romangram_com