#یادم_تو_را_فراموش_پارت_197
حالا کمی آرام تر بود و بهتر میتوانست فکر کند و همه چیز را در نظر بگیرد...
مسیح در سکوت رانندگی میکرد و هزاران جور فکر مختلف در ذهنش شکل میگرفت...
مهدیس به یک باره به طرف مسیح برگشت...
-مســـیح؟؟
-جان؟؟
-به من اعتماد داری؟؟
مسیح آرام خندید...
-مسخره نشو مهدیس ...
معلومه که اعتماد دارم , این چه حرفی هست که میزنی دختر دیوانه ؟؟
تو خواهر منی...
بیشتر از هرکسی بهت اعتماد دارم...
در کل همه جوره قبولت دارم...
-پس یعنی حاضری هرکاری که میگم رو انجام بدی؟؟
-مثلا چی؟؟
مهدیس صاف نشست و به رو به رویش چشم دوخت...
-میدونی چیه مسیح...
من هیچ وقت از پریسان خوشم نیومد...
هیچ وقت نتونستم به عنوان همسر برادرم و جزیی از خانوادم قبولش کنم...
-میدونم...
ولی هیچ وقت دلیلش رو نفهمیدم...
-هیچ وقت حس خوبی بهش نداشتم...
همیشه حس میکردم رفتارش نسبت به تو و همینجور من و مامان , زیادی غیر طبیعی هست...
به نظرم همش سعی میکرد جلب توجه کنه و خودش رو عزیز کنه ...
هیچ وقت عشقش رو نسبت به تو باور نکردم مسیح...
هیچ وقت...
-چرا؟؟
-نمیدونم ...
مسیح نفس پر صدایی کشید...
-ولی اینایی که تو میگی دلایل قانع کننده ایی نیست...
دلیل اصلیت رو بگو...
مهدیس نگاهش کرد...
-شاید یه روزی بهت گفتم...
شاید...
مسیح ابرویش را بالا انداخت...
romangram.com | @romangram_com